مخالفان مذهب شیعه بر این باور هستند که حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف به دنیا نیامده است و در زمان ظهورش به دنیا خواهد آمد و …

اما جالب است بدانید که عبد الوهاب شعرانی، از بزرگان اهل سنت در قرن دهم هجری داستان جالبی را در باره ملاقات شیخ حسن العراقی از عرفا و بزرگان اهل سنت با حضرت صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه الشریف نقل می‌کند که شنیدن آن خالی از لطف نیست .

بسم رب المهدی

شعرانی در کتاب الطبقات الکبری می‌نویسد:

ومنهم الشیخ العارف بالله تعالى سیدی حسن العراقی رحمه الله تعالى المدفون بالکوم خارج باب الشعریه رضی الله عنه بالقرب من برکه الرطلی، وجامع البشیری ترددت إلیه مع سیدی أبی العباس الحریثی، وقال: أرید أن أحکی لک حکایتی من مبتدأ أمری إلى وقتی هذا کأنک کنت رفیقی من الصغر، فقلت له: نعم .

فقال: کنت شاباً من دمشق، وکنت صانعاً، وکنا نجتمع یوماً فی الجمعه على اللهو واللعب، والخمر، فجاءنی التنبیه من الله تعالى یوماً ألهذا خُلِقْتُ ؟ فترکت ما فیهم فیه، وهربت منهم فتبعوا ورائی فلم یدرکونی، فدخلت جامع بنی أمیه، فوجدت شخصاً یتکلم على الکرسی فی شأن المهدی علیه السلام، فاشتقت إلى لقائه فصرت لا أسجد سجده إلا وسألت الله تعالى أن یجمعنی علیه فبینما أنا لیله بعد صلاه المغرب أصلی صلاه السنه، وإذا بشخص جلس خلفی، وحسس على کتفی، وقال لی:

قد استجاب الله تعالى دعاءک یا ولدی مالک أنا المهدی.

فقلت تذهب معی إلى الدار، فقال نعم، فذهب معی، فقال: أخل لی مکاناً أنفرد فیه فأخلیت له مکاناً فأقام عندی سبعه أیام بلیالیها، ولقننی الذکر، وقال:

أعلمک وردی تدوم علیه إن شاء الله تعالى تصوم یوماً، وتفطر یوماً، وتصلی کل لیله خمسمائه رکعه.

فقلت: نعم فکنت أصلی خلفه کل لیله خمسمائه رکعه وکنت شاباً أمرد حسن الصوره فکان یقول:

لا تجلس قط إلا ورائی

فکنت أفعل، وکانت عمامته کعمامه العجم، وعلیه جبه من وبر الجمال فلما انقضت السبعه أیام خرج، فودعته، وقال لی:

یا حسن ما وقع لی قط مع أحد ما وقع معک فدم علی وردک حتى تعجز، فإنک ستعمر عمراً طویلا

انتهى کلام المهدی.

از جمله آن‌ها، شیخ عارف به خدا ،  آقای من حسن عراقى است که در کوم، بیرون باب شعریه نزدیک برکه رطلى و جامع بشیرى دفن شده است.

من با آقایم ابو العباس حریثى به نزد او می‌رفتیم، حسن عراقى گفت: از آن جایی که من از کودکى با تو رفیق بودم، مى‌خواهم حکایت خودم را برایت بگویم گفتم: بگو. گفت: من جوانى از اهل دمشق و صنعت‌گر بودم.

روزی از روزهاى جمعه‌ همراه رفقایم مشغول کار بی‌هوده و نوشیدن شراب بودیم که پیام آگاه کننده و الهام گونه‌اى از جانب خداوند برایم آمد که آیا براى این کارها خلق شده‌ام؟

 

بعد از آن، از از آن کارها دست کشیدم و رفقایم را ترک کردم، دوستان دنبال گشتند؛ اما مرا نیافتند.

وارد مسجد جامع بنى امیه شدم و دیدم که شخصى روى منبر در باره مهدى علیه السلام سخن مى‌گوید.

بعد از شنیدن آن سخنان مشتاق دیدار مهدی شدم. پس در هر سجده‌اى که می‌کردم از خداوند می‌خواستم که دیدار او را نصیبم کند.

تا این که شبى بعد از نماز مغرب، نماز نافله می‌خواندم که شخصى پشت سر من نشست و دست روی شانه‌ام گذاشت و فرمود: فرزندم خداوند دعاى تو را مستجاب کرد،‌ تو را چه شده است، من مهدى هستم. گفتم: آیا به خانه ام مى‌روی؟

 

فرمود: بلى. همراه من به خانه رفت و فرمود: جاى خلوت برایم آماده کن. من جاى خلوتى آماده کردم آن حضرت هفت شبانه روز ماند و مرا ذکر خدا یاد داد و فرمود: به تو ذکری یاد مى‌دهم تا انشاء الله بر آن مداومت کنى: یک روز روزه بگیر و یک روز افطار کن و هر شب پانصد رکعت نماز بگذار.

گفتم: بلى. من هر شب پشت سر او پانصد رکعت نماز مى‌کردم. و من جوان بى‌ریش و نیکو صورت بودم. مى فرمود:

فقط پشت سر من بنشین و من همن کار را مى‌کردم. عمامه او همانند مردم عجم بود و عبایش از کرک شتران بود. پس از گذشت هفت روز خدا حافظى کرد و رفت و به من فرمود:

اى حسن، چیزى که بین من و تو اتفاق افتاده با کسى دیگر اتفاق نیفتاده، پس بر ذکری که یادت دادم، مستدام باش تا جائى که بتوانى؛ چرا که من عمر طولانى خواهم داشت.

الطبقات الکبری ، ج۲ ، ص۲۴۹ـ۲۵۰

 

shaarani1 shaarani2 shaarani3 shaarani4

 

 

شرح حال شعرانی

سید محمود آلوسی الحنفی، متوفاى۱۲۷۰هـ در شرح حال شعرانی این چنین می‌نویسد:

ومن العجیب أن مولانا الشعرانی وهو من أکابر أهل السنه بل من مشایخ أهل الله تعالى نقل عن شیخه الخواص أنه خص العصمه بملائکه السماء.

عجیب است که مولای ما شعرانی که او از بزرگان اهل سنت و بلکه از بزرگان مسلمان است از استادش نقل کرده است که او تنها ملائکه را معصوم می‌دانسته است.

روح المعانی فی تفسیر القرآن العظیم والسبع المثانی، ج ۱   ص ۲۲۱

 

shaarani5 shaarani6 shaarani7

 

 

اللهم عجل لولیک الفرج