سید حسن مدرسی طباطبائی، روحانی آمریکا نشین که ادعا می‌کند مجتهد بوده و اجازه اجتهاد دارد، کتابی با عنوان «مکتب در فرایند تکامل» نوشته و در این کتاب مطالبی را مطرح کرده است که با عقائد ثابت شده شیعه در تضاد است.

در این مقاله، به یکی از مهمترین شبهات او که همان بحث «بداء» و خواستگاه آن در تفکر شیعی است پاسخ خواهیم داد.

فهرست مطالب

مقدمه

طرح شبهه

محورهای شبهه

فصل اول

بداء، از دستاوردهای کیسانیه

دیدگاه استاد در تضاد با دیدگاه شاگرد:

حقیقت بداء:

بداء ریشه قرآنی دارد

بداء، در روایات اهل بیت

بداء از دیدگاه اهل سنت

تأثیر بداء در عقیده

فصل دوم

شیعیان برای توجیه علم غیب امام، به «بداء» متوسل شده‌اند:

بداء در امامت اسماعیل و سید محمد

بداء، محال:

روایات «امامان دوازدگانه» از امام صادق و امام هادی نقل شده است:

بداء در امامت اسماعیل فرزند امام صادق

بداء، در امامت سید محمد، فرزند امام هادی:

مقدمه

سید حسن مدرسی طباطبائی، روحانی آمریکا نشین که ادعا می‌کند مجتهد بوده و اجازه اجتهاد دارد، کتابی با عنوان «مکتب در فرایند تکامل» نوشته و در این کتاب مطالبی را مطرح کرده است که با عقائد ثابت شده شیعه در تضاد است.

در این مقاله، به یکی از مهمترین شبهات او که همان بحث «بداء» و خواستگاه آن در تفکر شیعی است پاسخ خواهیم داد.

او در این کتاب ادعا کرده است که «بداء» در اسلام جایگاهی ندارد؛ بلکه از ابداعات فرقه کیسانیه است که به مرور وارد عقیده شیعی شده است.

ما در این مقاله ثابت خواهیم کرد که باور و تفکر بداء ریشه قرآنی داشته و نقش بسیار مهمی در تصحیح عقیده مسلمانان دارد.

برای این که خواننده عزیز به صورت کامل در جریان بحث قرار گیرد و حق جناب مدرسی نیز رعایت شده باشد، ما در ابتدا اصل کلام او را به صورت کامل و حتی به همراه پاورقی‌هایی که دارد، نقل و سپس در دو فصل گفتارهای او را نقد خواهیم کرد.

امیدواریم که این مقاله کوتاه تلنگر کوچکی باشد برای جناب مدرسی و تمام همفکران او.


طرح شبهه

یکى از مباحث مهمى که جناب آقاى طباطبائى در کتاب «مکتب در فرایند تکامل» مطرح کرده‌اند‌، مسأله «بداء» و خواستگاه این عقیده است. ایشان در این بحث مدعى هستند که عقیده «بداء» از ابداعات و دستاورد‌هاى فرقه منقرض شده کیسانیه (کسانى که به امامت محمد حنفیه معتقد بودند و از طرفداران مختار ثقفى به شمار مى‌آمدند) است.

وى در صفحه ۱۱۹ سخن از بداء را این گونه آغاز مى‌کند:

«گروه دیگرى را هواداران اسماعیل، یک فرزند امام صادق که یکى دو سال پیش از رحلت پدر خود درگذشت، تشکیل مى دادند. اسماعیل، فرزند ذکور ارشد امام و بسیار مورد علاقه و محبت ایشان بود و انتظار عمومى آن بود که وى جانشین آن حضرت خواهد بود. حتى شایعاتى قوى در جامعه ى شیعه به وجود آمده بود که امام او را صریحاً به عنوان جانشین خود معین فرموده است»

و در ادامه در صفحه ۱۲۰ مى‌گوید:

«فوت غیر منتظره اسماعیل به این دلیل مشکلاتى از نظر عقیدتى براى بسیارى از شیعیان پیش آورد که از یک طرف مى پنداشتند امام، وى را به عنوان جانشین خود نصب کرده و از طرف دیگر معتقد بودند که نحوه ى تسلسل ائمه از پیش، بوسیله ى خداوند مشخص شده و هر امامى جانشین خود را بر اساس آن تعیین قبلى که به وسیله ى خداوند یا از طریق پیامبر اکرم(ص) یا امام پیشین به آن امام تعلیم داده شده بود، تعیین و نصب مى کند.»

«البته کسانى که ائمه را عالم به غیب مى‌دانستند نیز در این جا با فرض قبول شایعات موجود به مشکلاتى مشابهى برخورد مى‌کردند. برخى براى رفع این مشکلات، مفهوم بداء را که پیش‌تر وسیله کیسانیّه متقدم ابداع شده و در صورت اولیه خود به معنى تغییر در تصمیم الهى بوده پشنهاد مى کردند. متکلمان شیعه بعداً تفسیر دیگرى از این مفهوم کرده و ‌آن را به معنى ابداء دانستند یعنى آشکار ساختن خداوند بر مردم که اراده واقعى او چیزى جز آن است که آنان انتظار داشتند.([۱])»

و باز در صفحه ۱۳۲ ـ ۱۳۳ دوباره به بحث «بداء» رجوع کرده و مى‌گوید:

«در اواخر دوره امامت حضرت هادى (ع) با فوت فرزند ذکور ارشد ایشان ابو جعفر محمد مجدداً گفتگوهایى در جامعه شیعه پدید آمد. حضرت سید محمد فرزند امام هادى (ع) که جوانى بسیار مهذّب و آراسته(([۲])) و بى‌نهایت مورد علاقه پدر خود و جامعه شیعیان بود در چشم همه به عنوان نامزد اصلى مقام امامت شناخته مى‌شد. حتى نقل‌هایى هست که مدعى است امام هادى صریحاً او را به عنوان جانشین خویش به پیروان خود معرفى فرموده بودند.(([۳])) اما على رغم انتظار عمومى، این فرزند سه سال پیش از درگذشت پدر وفات نمود و حضرت هادى (ع) در همان مجلس تعزیت وفات او، فرزند بعدی(([۴])) خود حضرت امام عسکرى (ع) را با این خطاب شریف که «یا بنى أحدث لله شکرا فقد احدث فیک امرا» به جانشینى خود منصوب فرمودند.(([۵])) بدین ترتیب جامعه شیعه بار دیگر تجربه بدا (ظهور غیر منتظره مشیّت الهی» را که هنوز بسیارى از مردم بى‌توجه به اشکالات کلامى آن به معنى حدیث تغییر در مشیت الهى مى‌گرفتند از سر گذراند.»

محورهای شبهه

مهم‌ترین گفته‌هاى جناب مدرسى در این بحث را مى‌توان در چند محور خلاصه کرد:

۱. بداء از دستاوردهاى کیسانیه است، پیش از آن سابقه نداشته و توسط آن‌ها وارد عقائد شیعه شده است؛

۲. شیعیان براى توجیه «علم غیب امام» به اصل «بداء» متوسل شده‌اند؛

۳. از آن جائى که ائمه شیعه از علم غیب بهره‌اى نداشتند، طبیعى است که از جانشین بعدى خود نیز آگاهى نداشته باشند، گاهى فرزندان بزرگ خود را به عنوان جانشین خود معرفى مى‌کردند؛ اما پس از مدتى و با فوت پسر بزرگ امام، متوجه مى‌شدند که جانشین واقعى او فرزند کوچکتر او بوده و این قضیه در باره اسماعیل فرزند بزرگ امام صادقp و سید محمد فرزند بزرگتر امام هادىP اتفاق افتاده است.

ما هر کدام از این سه شبهه را در فصل مستقل بررسی و به صورت کامل نقد خواهیم کرد.


فصل اول

بداء، از دستاوردهای کیسانیه

بداء، همچون رجعت و عصمت، از ویژگى‌هاى عقیدتى و تفکر شیعه اثنى عشرى به شمار مى‌رود که مبتنى بر نصوص قرآنى و روائى فروانى است و عالمان و دانشمندان شیعه بر آن اتفاق دارند؛ اما از آن جائى که مخالفان این دیدگاه، معناى دقیق، ظریف و عمیق آن را درک نکرده و دریافت خوبى از تفسیر شیعه از آن را نداشته‌اند، همواره در برابر آن موضع‌گیرى نموده، بر پیروان اهل بیتo خرده گرفته و طعن‌ها زده‌اند.

با توجه به اهمیت و آثار سرنوشت‌سازى که «بداء» در عقیده دارد، قرآن کریم توجه خاصى به آن نموده و اهل بیت رسول خدا۹ اهمیت ویژه‌اى براى آن قائل شده‌اند.

ما در این مقاله ثابت خواهیم کرد که برخلاف ادعاى جناب مدرسى نخستین کسانى که باور «بداء» را با استناد به آیات متعدد قرآن کریم، مطرح کرده‌اند، ائمه اهل بیتo بوده و فرقه‌هاى منحرف و منقرض شده‌اى همچون کیسانیه هیچ نقشى در فرایند تکامل این دیدگاه نداشته‌اند.

تفکر و باور عمیق «بداء» بسیار والاتر و ظریف‌تر از آن است که فرقه‌هاى منحرفى همچون کیسانیه بتوانند آن را ابداع نموده و به خورد اهل بیت علیهم السلام بدهند.

بلى، امکان دارد که کیسانیه نیز این دیدگاه تأثیر گذار در عقیده را پذیرفته باشند؛ اما این دلیل نمى‌شود که با وجود آیات قرآن و روایات متعدد اهل بیتo در باره بداء، کیسانیه را ابداع کننده این تفکر بدانیم.

طبق نقل شهرستانى،‌ مختار سقفى به این دلیل مسأله «بداء» را پذیرفته بود که وقتى به طرفدارانش وعده‌اى مى‌داد، اگر آن وعده محقق مى‌شد، آن را دلیل بر صدق گفتارش مى‌دانست و هر وقت وعده‌اش خلاف درمى‌آمد، به «بداء» متوسل مى‌شد و مى‌گفت که براى خداوند در این باره «بداء» حاصل شده است:

فمن مذهب المختار انه یجوز البداء على الله تعالى… وانما سار المختار إلى اختیار القول بالبداء لانه کان یدعى علم ما یحدث من الاحوال اما بوحى یوحى الیه واما برساله من قبل الامام فکان اذا وعد اصحابه بکون شیء وحدوث حادثه فان وافق کونه قوله جعله دلیل على صدق دعواه وان لم یوافق قال قد بدى لربکم….

از عقائد مختار این بود که او «بداء» را براى خداوند جایز مى‌دانست. وى این عقیده را پذیرفته بود؛ چون ادعا مى‌کرد از تمام اتفاقات پیش رو آگاهى دارد، یا به وسیله وحى که به او مى‌شود یا به وسیله نامه‌اى که امام براى او مى‌فرستد. پس هر وقت به طرفداران وعده چیزى را مى‌داد یا حادثه‌اى را پیش بینى مى‌کرد، اگر واقعا با پیش بینى و وعده او موافق بود، آن را دلیل بر صدق گفتارش مى‌شمرد و هر وقت خلاف آن اتقاق مى‌افتاد، ادعا مى‌کرد که براى پروردگار شما «بداء» حاصل شده است.

الشهرستانی، محمد بن عبد الکریم بن أبی بکر أحمد (متوفاى۵۴۸هـ)، الملل والنحل، ج۱ ص۱۴۸ ـ ۱۴۹، تحقیق: محمد سید کیلانی، ناشر: دار المعرفه – بیروت – ۱۴۰۴هـ.

شاید سوء استفاده همین عده از عقیده شامخ و والاى «بداء» سبب شده است که مخالفان مذهب اهل بیت علیهم السلام به درک درستى از آن نرسیده و عقیده «بداء» در مذهب شیعه را با عقیده کیسانیه و دیگر فرق منحرف یکى بدانند و در تشنیع هر چه بیشتر گفتارشان علیه شیعه تلاش نمایند.

دیدگاه استاد در تضاد با دیدگاه شاگرد:

جناب مدرسى ادعا دارد که شاگرد شهید مطهرى بوده است؛ اما جالب است که استاد ایشان صراحتا مى‌گوید که قرآن کریم نخستین بار مسأله «بداء» را مطرح کرده است. در مجموعه آثار شهید مطهرى جلد اول چنین آمده است:

«اعتراف می‏کنم شگفت‏آور است اما حقیقت است این همان مسأله عالى و شامخ «بداء» است که قرآن کریم براى اولین بار در تاریخ معارف بشرى از آن یاد کرده است:

“یمحوا الله ما یشاء و یثبت و عنده ام الکتاب؛ خداوند هر چه بخواهد [که قبلا ثبت‏شده است] محو می‏کند و هر چه بخواهد [که قبلا ثبت نشده است] ثبت می‏کند و کتاب مادر [اصل و مادر همه کتابها و نوشته‏ها] منحصرا نزد اوست”.

در تمام سیستمهاى معارف بشرى سابقه ندارد; در میان فرق اسلامى تنها دانشمندانى از شیعه اثنى عشریه هستند که در اثر اهتداء و اقتباس از کلمات ائمه اهل بیت (علیهم السلام) توانسته‏اند به این حقیقت پی‏ببرند و این افتخار را به خود اختصاص دهند.

ما در اینجا نمی‏توانیم تفضیلا وارد مبحث عالى فلسفى بشویم و درست مطلب را آنچنانکه هست روشن کنیم در اینجا همین قدر اشاره کرده می‏گوییم مساله «بداء» ریشه قرآنى دارد و از لطیف‏ترین حقایق فلسفى است در میان فلاسفه شیعه نیز جز بعضى که در قرآن زیاد تدبر می‏کرده‏اند و از آثار و کلمات پیشوایان شیعه مخصوصا کلمات امام اول امیرالمومنین على (علیه السلام) استفاده می‏کرده‏اند کسى دیگر به غور این مطلب نرسیده‏است.»([۶])

حقیقت بداء:

بداء در لغت

بداء، با الف ممدوده بر وزن سماء، اسم مصدر باب «بدا، یبدو» و به معناى آشکار شدن امرى که پیش از آن پنهان بوده و یا به معناى «رأى و تصمیم جدید» است.([۷])

بداء در اصطلاح

بداء، در اصطلاح به معناى «تغییر در تقدیر و سرنوشت» است که بنا بوده در زمان معینى اتفاق بیفتد؛ اما گاهى به خاطر ظهور عامل و مصلحت جدید بر اثر اعمال اختیارى، پسندیده یا ناپسند انسان و… تغییر مى‌کند و بر مبناى عامل و مصلحت تازه، اتفاق مى‌افتد و یا زمان وقوع آن پس و پیش مى‌شود.

بداء، هم در باره انسان و هم در باره خداوند کاربرد دارد؛ اما معناى آن دو، فرق اساسى و کاربردهاى متفاوتى با یکدیگر دارند.

معنای بداء در مورد خدا و انسان

بداء در باره انسان‌ها به معناى تغییر در تصمیم گیرى و ارائه رأى جدید است؛ از آن جائى که علم انسان محدود است و همیشه نمى‌تواند همه جوانب سود و زیان خود را به خوبى تشخیص دهد، گاهى تصمیم مى‌گیرد که کارى را انجام دهد؛ اما در حین کار و یا پیش از آن متوجه مى‌شود که این تصمیم به ضرر او است و ممکن است تمام حاصل و سرمایه او را برباد دهد؛ از این رو تصمیم خود را بر مبناى علم و دانش و مصلحت کشف شده جدید، تغییر مى‌دهد.

روشن است که سرمنشأ این تغییر در تصمیم‌گیرى، جهل و محدودیت دانش انسان است؛ اما چون در خداوند جهل و نادانى راه ندارد و او همه رویداد‌ها و حوادث گذشته و آینده آگاه است، چیزى بر او پوشیده نیست، سود و زیان هر چیزى نزد او آشکار و روشن است، این نوع از «بداء» براى خداوند محال است و کسى که به آن معتقد باشد، چون لازمه اش نسبت به دادن جهل به پروردگار است، به اتفاق و اجماع مسلمان کافر شده است.

شیخ صدوقu در این باره مى‌گوید:

«به اعتقاد شیعه اگر کسى بگوید که امروز براى خداوند چیزى آشکار شده است که آن را در گذشته نمى‌دانسته است، چنین شخصى کافر و بیزارى جستن از او واجب است.»([۸])

اما بداء در خداوند، به معناى آشکار کردن مصلحتى است که بر بندگان مخفى بوده، انسان‌ها گمان مى‌کرده‌اند که این اتفاق در زمان معین اتفاق خواهد افتاد؛ اما بر خلاف انتظار آن‌ها، خداوند تصمیم خود را اعلام مى‌دارد و به انسان‌ها مى‌فهماند که از اول نیز تصمیم او همین بوده است.

و یا به تعبیر دیگر، خداوند مطابق شرایط و اوضاع خاصى، سرنوشت و تقدیرى را در «ام الکتاب» تثبیت مى‌کند؛ اما با ظهور مصالح و شرایط جدید و عواملى که در اختیار خود انسان و در سرنوشت و تقدیر او تأثیر گذار است، آن‌چه را تثبیت کرده، تغییر مى‌دهد و تصمیم جدید را به اطلاع مردم مى‌رساند.

طبق آیه قرآن کریم «یَمْحُوا اللَّهُ ما یَشاءُ وَیُثْبِت‏ (الرعد/۳۹)» چیزى را پیش از آن تثبیت کرده، محو و چیزى را که تثبیت نکرده است، تثبیت مى‌نماید.

مرحوم مازندرانىu (شارح کتاب کافى ) در تفسیر روایات بداء مى‌گوید:

«علم خداوند سبحان، ازلى است و مى‌دانسته است که مطلبی را در زمان معین به سبب تمام شدن مصلحتش محو خواهد ساخت و یا وقتی مصلحت آن دوباره بازگشت آن را در زمان خودش ایجاد خواهد کرد؛ و کسی که بر خلاف این مطلب اعتقاد داشته باشد، و مثلا بگوید که خداوند امروز چیزی را مى‌داند که قبل از آن نمی‌دانسته است، او به خداوند کافر شده است و ما از او بیزاریم.»([۹])

این معنا از «بداء» در باره خداوند با آیات و روایات فراوانى که از طریق اهل بیتo وارد شده، قابل اثبات است و تأثیر عمیقى بر اعتقاد و تدین بندگان دارد.

شیخ طوسىu پس از نقل روایاتى در باره «بداء» مى‌گوید:

«بیان این روایات، همان است که ما ذکر نمودیم؛ که مصلحت یک کارى تغییر پیدا کرده؛ اما آشکار ساختن آن به سبب مصلحتى به تأخیر افتاده است؛ بدون آنکه مطلبى براى خداوند آشکار شده باشد؛ زیرا ما نه اعتقاد به این مطلب داشته و نه آن را ممکن مى‌دانیم؛ و خداوند بزرگ تر از آن است که چنین باشد.

اگر گفته شود که: نتیجه این اعتقاد این است که ما هرگز نتوانیم به اخبارى که از جانب خداوند مى‌رسد، اعتماد کنیم. در جواب مى‌گوییم:

اخبار بر دو نوع است: نوع اول: تغییر در مفاد جایز نیست و ما بر اتفاق افتادن آن یقین داریم؛ چرا که مى‌دانیم تغییر در نفس خبر دهنده جایز نیست؛ مثل اخبار از صفات خداوند و از آن چه بر کائنات گذشته و اخبار از این که به مؤمنان پاداش خواهد داد.

نوع دوم: تغییر در مفاد آن فى نفسه در هنگامى مصالح و شرایط تغییر مى‌کند، جایز است،‌ ما تغییر در چنین مواردى را جایز مى‌دانیم. مثل اخبار از حوادث آینده؛ مگر این که خبر طورى وارد شده باشد که بدانیم مفاد آن تغییر نمى‌کند؛ در این صورت به اتفاق افتادن آن یقین مى‌کنیم، به همین خاطر قطع و یقین با بسیارى از خبرها قرین شده است؛ پس مى‌دانیم که این خبر از نوعى است که اصلا تغییر نمى‌کند، در این حال به آن یقین مى‌کنیم.».([۱۰])

متأسفانه، اهل سنت با دریافت غلط معناى «بداء» و عدم تشخیص فرق «بداء» در انسان و خداوند، به شدت آن را انکار کرده‌اند.

علت انکار بداء

مخالفان «بداء در خداوند» آن را به همان معناى لغوى آن که در باره انسان مصداق دارد، گرفته‌اند و چون این معنا سبب مى‌شود که علم و دانش خداوند دچار تغییر و تبدیل شده و نسبت جهل به ذات پروردگار داده شود، آن را به شدت انکار کرده‌اند.

فخر رازى، تفسیر پرداز شهیر اهل سنت در این باره مى‌نویسد:

«مسأله پنجم: رافضى‌ها مى‌گویند: بداء براى خداوند جایز است و آن بدین معنا است که خداوند به چیزى اعتقاد داشته باشد، سپس آشکار شود که واقعیت بر خلاف اعتقاد او بوده است. (علم او تبدیل به جهل مى‌شود) آن‌ها به این آیه «یمحو الله…» استناد کرده‌اند.

بدانید که این اعتقاد باطلى است؛ چرا که علم خداوند از لوازم ذات خداوند است، و چیزى که این چنین باشد (از لوازم ذات باشد) تغییر و تبدیل در آن محال است.».([۱۱])

در حالى که معناى صحیح بداء نزد شیعه به استناد آیات و روایات، عبارت است از اظهار مصالح تشریع، ملاکات احکام و… که نزد مردم مخفى بوده و به معناى تثبیت و تغییر سرنوشت انسان‌ها با توجه به رفتارى که خود آن‌ها داشته‌اند است، نه به معناى آشکار شدن آن‌چه از دید خداوند مخفى بوده است. در این صورت نه علم خداوند جهل مى‌شود و نه تغییرى در آن صورت مى‌گیرد.

شیخ صدوقu علیه در رد پندار این گونه افراد مى‌گوید:

«بداء آنچنان که گمراهان مى‌پندارند نیست، به این معنى که خداوند کارى انجام دهد و سپس از آن پشیمان گردد… بداء در مقابل نظر یهود است که مى‌گفتند خداوند تمام کارها را انجام داده است (و دیگر تغییرى انجام نخواهد شد)؛ اما ما مى‌گوییم: خداوند هر روزى چیزى را تعیین مى‌کند، مى‌میراند و زندگى مى‌بخشد روزى مى‌دهد و کارى را که بخواهد انجام مى‌دهد.

بداء به معنى پشیمانى نیست؛ بلکه به معنى آشکار شدن چیزى است؛ عرب مى‌گوید: در مسیر راه شخصى در برابر من ظاهر شد؛ خداوند نیز فرموده است: و براى ایشان از جانب خدا چیزى (بداء) آشکار شد که گمان آن را نمى‌کردند. و هر زمان بنده‌اى صله رحم به جا آورد بر عمر وى مى‌افزاید؛ و هر زمان بنده‌اى قطع رحم نماید خداوند از عمر وى بکاهد؛ و هر زمان بنده‌اى مرتکب فحشا شود از عمر و روزى او بکاهد؛ و هر زمان بنده‌اى از زنا دورى کند و راه عفت برگزیند خداوند بر عمر و روزى او بیفزاید.».([۱۲])

بداء ریشه قرآنی دارد

آیات بسیارى در قرآن کریم وجود دارد که «بداء» را در باره خداوند به اثبات مى‌رساند، ائمه اهل بیتo با استناد به همین آیات «بداء» را به اثبات رسانده‌اند که ما به تعدادى از این آیات اشاره مى‌کنیم.

آیه اول:

آیه ۳۹ سوره رعد، بیشترین بحث را در این باره به وجود آورده و اکثر کسانى که در باره «بداء» گفتگو کرده‌اند، به این آیه استدلال نموده‌اند:

{یَمْحُوا اللَّهُ ما یَشاءُ وَیُثْبِتُ وَعِنْدَهُ أُمُّ الْکِتابِ.}([۱۳])

خداوند هر چه را بخواهد محو، و هر چه را بخواهد اثبات مى‏کند و «امّ الکتاب» [لوح محفوظ] نزد اوست!

مرحوم عیاشى و فیض کاشانىE در تفسیرشان در ذیل آیه این روایت را نقل کرده‌اند:

«رسول خدا صلی الله علیه وآله فرمود: مردى صله رحم مى‌کند و از عمر او سه سال بیشتر نمانده، خداوند عمر او را به خاطر این عمل، سى سال طولانى مى‌کند، بنده‌اى قطع رحم مى‌کند، از عمر او سى و سه سال مانده است،‌ خداوند عمر او را به سه سال یا کمتر کاهش مى‌دهد. راوى مى‌گوید: امام صادق علیه السلام سپس این آیه را مى‌خواند: «یمحوا الله… ».([۱۴])

امام رضاp در جواب سلیمان المروزى که گفته بود: «قَدْ فَرَغَ مِنَ الْأَمْرِ فَلَیْسَ یَزِیدُ فِیهِ شَیْئاً؛ خداوند، کار را تمام کرده و فارغ شده و چیزى اضافه نخواهد کرد» فرمود:

«این عقیده یهودان است. اگر چنین عقیده‏اى صحیح باشد چگونه در قرآن مى‏فرماید «ادْعُونِى أَسْتَجِبْ لَکُمْ؛ مرا بخوانید تا (دعاى) شما را بپذیرم‏». سلیمان گفت منظورش این است که قادر به این کار است.

امام علیه السلام فرمود: پس وعده مى‏دهد؛ ولى وفا نمى‏کند؟ پس چگونه مى‏فرماید: «یَزِیدُ فِى الْخَلْقِ ما یَشاءُ؛ او هر چه بخواهد در آفرینش مى‏افزاید» و مى‏فرماید: «یَمْحُوا اللَّهُ ما یَشاءُ وَ یُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْکِتابِ؛ خداوند هر چه را بخواهد محو، و هر چه را بخواهد اثبات مى‏کند و «امّ الکتاب» [لوح محفوظ] نزد اوست». با اینکه کار را تمام کرده باشد این آیات دیگر معنى ندارد.

این جا بود که سلیمان المروزى در جواب فرو ماند.»([۱۵])

آیه دوم:

قصه حضرت ابراهیمp و فرمان خداوند بر قربانى کردن اسماعیلp و سپس بازگشت از دستور قبلى که در سوره صافات بدان اشاره شده، بهترین و برجسته‌ترین مصداق «بداء» در حق باریتعالى است. قرآن کریم داستان را این گونه نقل کرده است:

{فَلَمَّا بَلَغَ مَعَهُ السَّعْىَ قَالَ یَابُنىَ‏َّ إِنىّ‏ِ أَرَى‏ فىِ الْمَنَامِ أَنىّ‏ِ أَذْبحَُکَ فَانظُرْ مَا ذَا تَرَى‏ قَالَ یَأَبَتِ افْعَلْ مَا تُؤْمَرُ سَتَجِدُنىِ إِن شَاءَ اللَّهُ مِنَ الصَّابرِِینَ. فَلَمَّا أَسْلَمَا وَتَلَّهُ لِلْجَبِینِ. وَنَادَیْنَاهُ أَن یَإِبْرَاهِیمُ. قَدْ صَدَّقْتَ الرُّءْیَا إِنَّا کَذَالِکَ نجَْزِى الْمُحْسِنِینَ. إِنَّ هَذَا لهَُوَ الْبَلَؤُاْ الْمُبِین‏.}. ([۱۶])

هنگامى که با او به مقام سعى و کوشش رسید، گفت: «پسرم! من در خواب دیدم که تو را ذبح مى‏کنم، نظر تو چیست؟» گفت «پدرم! هر چه دستور دارى اجرا کن، به خواست خدا مرا از صابران خواهى یافت!» هنگامى که هر دو تسلیم شدند و ابراهیم جبین او را بر خاک نهاد… او را ندا دادیم که: «اى ابراهیم! آن رؤیا را تحقق بخشیدى (و به مأموریت خود عمل کردى)!» ما این گونه، نیکوکاران را جزا مى‏دهیم!. این مسلّماً همان امتحان آشکار است!

آیه سوم:

{وَلَوْ أَنَّ لِلَّذینَ ظَلَمُوا ما فِی الْأَرْضِ جَمیعاً وَمِثْلَهُ مَعَهُ لاَفْتَدَوْا بِهِ مِنْ سُوءِ الْعَذابِ یَوْمَ الْقِیامَهِ وَبَدا لَهُمْ مِنَ اللَّهِ ما لَمْ یَکُونُوا یَحْتَسِبُونَ.}([۱۷])

اگر ستمکاران تمام آنچه را روى زمین است مالک باشند و همانند آن بر آن افزوده شود، حاضرند همه را فدا کنند تا از عذاب شدید روز قیامت رهایى یابند و از سوى خدا براى آنها امورى ظاهر مى‏شود که هرگز گمان نمى‏کردند!

مرحوم شیخ صدوقu در تفسیر این آیه مى‌گوید:

«این گفته خداوند: « و از سوى خدا براى آنها امورى ظاهر مى‏شود که هرگز گمان نمى‏کردند!» یعنى براى آن‌ها آشکار شد، وقتى براى خداوند از جانب بنده‌اى صله رحمى دیده شود، عمرش را زیاد مى‌کند، وقتى قطعى رحمى از او ببیند، عمرش را کوتاه مى‌کند، وقتى براى خداوند آشکار شود که بنده‌اى زنا کرده است، از روزى و عمر او مى‌کاهد و هنگامى که عفت و خوددارى از زنا آشکار شود، بر عمر و روزى او مى‌افزاید.»([۱۸])

آیاتی از زبان امام رضاp

آیات دیگرى نیز در قرآن براى اثبات این مطلب وجود دارد که ما آن را از زبان امام رضاp که مناظره با سلمان المروزى مطرح کرده‌اند، نقل مى‌کنیم:

«اى سلیمان! «بداء» را انکار مى‌کنى؛ در حالى که خداى عز و جل مى‌فرماید: «آیا انسان به خاطر نمى‏آورد که ما پیش از این او را آفریدیم در حالى که چیزى نبود؟!» و فرمود: «او کسى است که آفرینش را آغاز مى‏کند، سپس آن را بازمى‏گرداند» و مى‌فرماید: «هستى بخش آسمانها و زمین اوست!» و مى‌فرماید: «او هر چه بخواهد در آفرینش مى‏افزاید» و نیز گفته است: « و آفرینش انسان را از گِل آغاز کرد» و فرموده: «وگروهى دیگر، به فرمان خدا واگذار شده‏اند (و کارشان با خداست) یا آنها را مجازات مى‏کند، و یا توبه آنان را مى‏پذیرد (، هر طور که شایسته باشند) و خداوند دانا و حکیم است!» و نیز فرموده است که « و هیچ کس عمر طولانى نمى‏کند، یا از عمرش کاسته نمى‏شود مگر اینکه در کتاب (علم خداوند) ثبت است»…([۱۹])

البته آیات بسیارى در راستاى اثبات «بداء» در قرآن کریم وجود دارد و اهل بیتo بدان‌ها استناد کرده‌اند که ما به جهت اختصار به همین اندازه اکتفا مى‌کنیم.

بداء، در روایات اهل بیتo

از آن جائى که «بداء» در عقیده و باور توحیدى تأثیر‌گذارى فراوانى دارد، ائمه اهل بیتo نیز به آن اهمیت بسیارى داده‌اند؛ تاجائى که آن را در کنار توحید و شرک،‌ از مهم‌ترین عقائد مسلمانان به شمار آورده‌اند.

شیخ کلینىu در کتاب شریف کافى و شیخ صدوقu در کتاب شریف التوحید با سند صحیح نقل کرده‌اند:

«از امام صادقp نقل شده است که آن حضرت فرمود: خداوند هیچ پیامبرى را مبعوث نکرد؛ مگر این که در باره انجام سه برنامه از او پیمان گرفت: ۱. به بندگى خداوند اعتراف نماید؛ ۲. شریکان و همتایان پوشالى را کنار بزند؛ ۳. معترف باشد که خداوند هر آن برنامه‏اى را که بخواهد پیش از موعد مقرر اجرا مى‏کند و هر برنامه‏اى را که بخواهد به تأخیر مى‌اندازد.».([۲۰])

در کنار هم قرار دادن این سه برنامه، اهمیت «بداء» را بیش از پیش براى ما روشن ساخته و ثابت مى‌کند که «بداء» به اندازه توحید، نفى شرک، در عقیده تأثیر گذار است.

همچنین شیخ کلینى و شیخ صدوقE نقل کرده‌اند:

«از امام صادق یا امام باقرP نقل شده است که فرمود: خداوند با هیچ چیزى، به اندازه (اعتراف به) «بداء» پرستش نشده است.».([۲۱])

و در روایت معتبره دیگرى که شیخ کلینىu در ادامه روایت پیشین و به صورت مرسل و شیخ صدوقu به صورت مسند نقل کرده است، امامp مى‌فرماید:

«خداوند با هیچ چیز به اندازه «بداء» تعظیم و تکریم نشده است».([۲۲])

اقرار و اعتراف به «بداء» و این که خداوند حتى بعد از ثبت تقدیر و سرنوشت، بازهم مى‌تواند مقدرات و سرنوشت مردم را تغییر داده و در آن دخل و تصرف نماید، راه بندگى خداوند را براى بندگان باز مى‌گذارد تا با عبادت و انجام اعمال صالح بیشتر، سرنوشت بهترى را براى خود رقم بزنند؛ از این رو طبیعى است که بگوییم هیچ چیز به اندازه اعتراف به «بداء» سبب تشویق مردم به عبادت و پرستش خداوند نشده است.

از آن جائى که مخالفان همواره در برابر این عقیده سرنوشت ساز مبارزه کرده و براى غلط جلوه دادن معناى آن تلاش کرده‌اند، ائمهo نیز در روایات فراوان معناى دقیق «بداء» را به پیروانشان یادآورى نموده‌اند.

شیخ صدوقu در کتاب شریف کمال الدین در این باره مى‌نویسد:

«هر کس معتقد باشد که امروز چیزى بر خداوند آشکار مى‏شود که دیروز آن را نمى‏دانسته است، پس بایستى از او بیزار باشید.»([۲۳])

و شیخ کلینىu با سند صحیح نقل مى‌کند:

خداوند در هیچ زمینه‌اى بداء انجام نداد؛ مگر آنکه قبل از این بداء و آشکار سازى، آن مطلب در علم خداوند موجود بوده است.([۲۴])

البته روایت در این باره بیش از آن است که بتوان همه آن‌ها را در این مختصر جمع‌آورى کرد، اهل تحقیق مى‌توانند به کتاب‌هاى مفصل در این باره مراجعه فرمایند.

حال با توجه به اثبات این مطلب که عقیده «بداء» ریشه در قرآن کریم دارد و اهل بیتo با استناد به آیات قرآن کریم بر این عقیده پافشارى کرده‌اند، چگونه مى‌توان ادعاى جناب مدرسى را پذیرفت که کیسانیه این تفکر والا، ارزشمند و مؤثر در اعتقاد و دیانت را ابداع کرده باشند؟

و آیا اهل بیت طهارت و عصمت، همان کسانى که رسول خدا۹ آن‌ها را در حدیث متواتر ثقلین که مورد قبول جناب مدرسى نیز هست، عٍدل قرآن معرفى کرده‌، امکان دارد که این تفکر را از کیسانیه یادگرفته باشند؟

چگونه مى‌توان باور کرد که شخصى همچون مدرسى که خود را مجتهد و صاحب اجازه اجتهاد مى‌داند، این روایات را در کتاب شریف کافى و استدلال ائمهP را به آیات قرآن کریم مشاهده نکرده باشد؟

آیا با این وجود مى‌توان گفت که ایشان با اهداف خاص، عقائد شیعه را زیر نبرده است؟

بداء از دیدگاه اهل سنت

در منابع و روایات اهل سنت نیز «بداء» با همان مفهومى که شیعیان قائل هستند، آمده است. بخاری در صحیح خود تصریح مى‌کند که براى خداوند در باره سه نفر از بنى اسرائیل «بداء» حاصل شد:

«در قوم بنى اسرائیل سه نفر گرفتار سه بیمارى مشخص؛ یعنى پیسی، ناشنوایى و نابینایى شده بودند؛ براى خداوند «بداء» حاصل شد که ایشان را مورد امتحان قرار دهد؛ فرشته‌اى را نزد آنان فرستاد از شخصى که مبتلا به پیسى بود پرسید: چه چیزى را بیشتر از همه دوست داری؟ گفت: پوست و رنگ نیکو را؛ زیرا مردم را چرک و پلید مى‌دانند. پس فرشته دست خود را بر بدن ا کشید، پیسى او از بین رفت و رنگ و پوست نیکو به او بخشید…».([۲۵])

با مراجعه به کتابهایى که در شرح کتاب بخارى نوشته شده است، مشاهده مى‌کنیم که اهل سنت نیز «بداء» را در این روایت به همان معنایى تفسیر کرده‌اند که شیعه گفته است و معتقد است.

ابن حجر عسقلانى و بدر الدین عینى در این باره مى‌گویند:

«ابنکه در روایت آمده است « برای خدا بداء حاصل شد» معناى آن این است که خداوند از اول می‌دانسته است، سپس آن را اظهار نموده است؛ نه آنکه چیزى بر خداوند مخفی بوده، سپس آن را آشکار نموده باشد؛ زیرا در حق خداوند محال است.».([۲۶])

ابن ابى حاتم و جلال الدین سیوطى در تفسیر آیه: «الله یتوفى الا نفس» و محمد بن عبد الوهاب در کتاب أحکام تمنى الموتاز ابن عباس روایتى نقل کرده است که به صورت دقیق همان معناى «بداء» را از دیدگاه شیعه ثابت مى‌کند:

«خداوند مردم را می میراند: اگر برای خدا «بداء» حاصل شد که روح را بگیرد، آن را گرفته و شخص می‌میرد؛ و یا آن را تا مهلت معین به تأخیر می‌اندازد؛ پس روح را به جایگاه خویش باز می‌گرداند.».([۲۷])

ابن أبى حاتم در باره اصحاب اعراف مى‌نویسد:

«اعراف، دیوار بلندى بین بهشت و جهنم است و اصحاب اعراف در آن مکان هستند، تا این که براى خداوند «بداء» حاصل مى‌شود که آن‌ها را ببخشد، آن‌ها را به سوى نهرى به نام «الحیاه» مى‌برند…).([۲۸])

احمد بن حنبل در مسند خود و ابن کثیر دمشقى سلفى در تفسیر خود مى‌نویسند:

«خورشید هر زمان که غروب مى‌کند زیر عرش رسیده پس سجده مى‌نماید و از خداوند اجازه بازگشت مى‌طلبد؛ پس به او اجازه داده مى‌شود؛ تا زمانى که براى خداوند «بداء» حاصل شود که خورشید از مغرب طلوع کند، در این هنگام خورشید مانند هر روز بالا آمده تا به زیر عرش مى‌رسد سپس اجازه بازگشت مى‌طلبد؛ اما به او اجازه داده نمى شود…».([۲۹])

هیثمى بعد از نقل این روایت مى‌گوید:

«این روایت را احمد و بزار و طبرانى در معجم کبیر نقل کرده‌اند و همه راویان آن، راویان صحیح بخارى هستند.».([۳۰])

«بداء» مورد نظر در این روایات،‌ دقیقا به همان معنایى است که شیعیان قائل هستند؛ یعنى اعلام «تغییر در تقدیر و سرنوشت» بر اساس مصالح،‌ علل و اسباب جدید از سوى خداوند، نه به معناى عالم شدن خداوند به آن چه که از او پنهان مانده است.

تأثیر بداء در عقیده

اعتقاد به «بداء» تأثیر شگفت‌انگیزى بر اعتقاد دارد و در حقیقت شاخصى است که عقیده مسلمانان را از عقیده یهود ممتاز مى‌سازد؛ زیرا «بداء» این مطلب را ثابت مى‌کند که خداوند داراى قدرت و سلطه مطلق بر هستى است و هر گاه که اراده کند مى‌تواند در تکوینیات تصرف کرده، تقدیرى را جایگزین تقدیر دیگر نماید؛ در حالى که بر هر دو پیش از آن آگاه بوده است و این بر خلاف اعتقاد یهودیان است که مى‌گفتند قلم خلقت و تکوین خشک شده، دستان خداوند بعد از آفرینش بسته شده و دیگر توان ایجاد تغییر در آن را را ندارد؛ همان طورى که خداوند در این باره مى‌فرماید:

{وَقَالَتِالْیَهُودُیَدُاللَّهِ مَغْلُولَهٌغُلَّتْأَیْدِیهِمْوَلُعِنُواْ بِمَاقَالُواْبَلْیَدَاهُمَبْسُوطَتَانِیُنفِقُکَیْفَ یَشَاء.}.([۳۱])

و یهود گفتند: «دست خدا (با زنجیر) بسته است.» دستهایشان بسته باد! و بخاطر این سخن، از رحمت (الهى) دور شوند! بلکه هر دو دست (قدرت) او، گشاده است هر گونه بخواهد، مى‏بخشد!

حضرت آیت الله خوئىu در باره تأثیر بداء در اعتقاد مى‌نویسد:

«اعتقاد به «بداء» در حقیقت اعتراف صریح به این مطلب است که جهان تحت سیطره و قدرت خداوند است در حدوث و بقاء و این که اراده خداوند در اشیاء از ازل تا أبد نافذ است. بلکه با اعتقاد به «بداء» تفاوت بین علم الهى و دانش مخلوق، روشن مى‌شود، پس دانش مخلوق؛ حتى اگر پیامبر و یا جانشین پیامبر باشد، بر آن چیزى که علم خداوند احاطه دارد، احاطه ندارد، اگرچه برخى از آن‌ها با دانشى که خداوند به آنان داده به تمام جهان ممکن احاطه دارند؛ اما به «علم الله مخزون» که خداوند آن را براى خودش نگه‌داشته است، احاطه ندارند؛ زیرا آنان به مشیت خداوند بر وجود چیزى یا بر عدم مشیت خداوند، اگاهى ندارند؛ مگر این که خداوند آن شخص به صورت حتى از آن آگاه سازد.

اعتقاد به «بداء»، سبب انقطاع بنده به سوى خداوند، درخواست اجابت دعا، برآوردن حاجات، طلب توفیق اطاعت و دورى از معصت مى‌شود؛ اما انکار «بداء» و اعتقاد به این که آن چه قلم تقدیر ثبت کرده است، به صورت حتمى و بدون استثناء اتفاق مى‌افتد، سبب ناامیدى بندگان از اجابت دعا مى‌شود؛ زیرا آن چه را که بنده از پروردگارش مى‌خواهد، یا قلم تقدیر اتفاق افتادن آن را ثبت کرده است که در این صورت حتما اتفاق خواهد افتاد و نیازى به دعا و توسل نیست و اگر قلم تقدیر خلاف آن را ثبت کرده باشد، هرگز اتفاق نخواهد افتاد و دعا و زارى فایده‌اى نخواهد داشت.

این جا است که بنده از اجابت دعاى خود نا امید شده و دست از زارى به سوى پروردگارش خواهد کشید؛ چرا که فایده‌اى ندارد.

همین وضعیت در سایر عبادات و صدقات که از معصومینo وارد شده است که آن‌‌ها سبب زیاد شدن عمر و یا روزى مى‌شود و یا سایر چیزهایى که بندگان درخواست مى‌کنند، نیز جریان دارد.

این رازى است که سبب شده است اهل بیتo طبق روایاتى که از آن‌ها وارد شده، براى «بداء» اهمیت زیادى قائل شوند.».([۳۲])


فصل دوم

شیعیان برای توجیه علم غیب امام، به «بداء» متوسل شده‌اند:

مبحث مهمى که جناب مدرسى مطرح و بر آن پافشارى کرده‌اند، این است که شیعیان به خاطر توجیه علم غیب امام و مشکلاتى که اعتقاد به علم غیب دارد، به «بداء» متوسل شده است. از آن جائى که ما در مقاله جداگانه «علم غیب» ائمهo را بررسى و آن را اثبات خواهیم کرد، از پرداختن به این مطلب در این جا خوددارى مى‌کنیم و بحث بعدى که همان «بداء در امامت اسماعیل» و امامت سید محمد است خواهیم پرداخت.

 


بداء در امامت اسماعیل و سید محمد

بحث بعدى که جناب مدرسى مطرح کرده‌اند، قضیه «بداء» در امامت اسماعیل فرزند امام صادق و سید محمد فرزند امام هادىP است.

ما ابتدا چند نکته در باره امکان یا عدم امکان «بداء» در امامت اسماعیل و سید محمد یادآورى کرده و در ادامه از آن جایى که قضیه اسماعیل با قضیه سید محمد تفاوت‌هایى دارد، ما به صورت جداگانه از هر دوى آن‌ها پاسخ خواهیم داد.

بداء، محال:

عقل و نقل بر این مطلب دلالت دارد که «بداء» در اخبارى که خداوند به وسیله انبیاء، اوصیاء پیامبران به اطلاع مردم رسانده و آن‌ها از جانب خداوند این مطلب را نقل و از اتفاق افتادن قطعى آن‌ خبر داده‌اند، امکان پذیریر نیست. مثلا اگر پیامبر خدا و یا جانشین او به مردم بدون هیچ قید و شرطى بگوید که در فلان روز، فلان اتفاق مى‌افتد، در این صورت باید آن اتفاق بیفتد و امکان «بداء» از جانب خداوند در باره آن خبر وجود ندارد.

اما دلیل عقلى: «بداء» در چنین اخبارى، سبب سلب اعتماد مردم به آن پیامبر و به اخبارى که مى‌دهد خواهد شد و مردم آن پیامبر را جاهل و دروغگو خواهند خواند. در این صورت آن پیامبر جایگاه خود را در میان مردم از دست خواهد داد و غرضى را که خداوند از فرستادن پیامبران و نصب امام داشته است،‌ نقض خواهد شد و نقض غرض قبیح و براى خداوند محال است.

از دیدگاه روایات نیز «بداء» در اخبار و پیش بینى‌هاى پیامبران و ائمه محال است. چنانچه شیخ کلینى با سند صحیح در این باره، نقل مى‌کند:

«امام باقرp فرمود: علم، بر دو گونه است: ۱. علمى که نزد خدا در خزانه است و کسى ازمخلوق از آن آگاه نیست؛ ۲. دانشى که خدا به فرشتگان و پیغمبرانش یاد داده است. آنچه را که به پیامبران و فرشتگان آموزش داده، قطعاً مطابق آن چه آموزش داده، واقع خواهد شد؛ زیرا خداوند نه خودش را تکذیب کند و نه فرشتگان و پیمبرانش را؛ اما دانشى که نزد خودش در خزانه است، مى‌تواند اتفاق افتادن آن را پیش اندازد و و یا به تأخیر افکند و هر چه را مى‌خواهد تثبیت مى‌کند.».([۳۳])

و در روایت دیگرى حضرت امام رضاp خطاب به سلیمان المروزى، متکلم مشهور خراسان فرمود:

«اى سلیمان به درستى که علىp می‌فرمود: علم، دو علم است:

علمى که خدا آن را به فرشتگان و پیغمبرانش یاد داده؛ پس آنچه به فرشتگان و پیغمبرانش یاد داده اتفاق خواهد افتاد؛ (زیرا که) خدا نه خودش را تکذیب می‌کند و نه فرشتگان و پیغمبران خود را.

و علمى که در نزد او مخزونست که هیچ یک از آفریدگانش را از آن آگاه نکرده. از این عمل هر آن چه را بخواهد پیش می‌اندازد و یا به تأخیر می‌اندازد ، هر چه را بخواهد محو و یا تثبیت می‌کند.». ([۳۴])

شاهد بر این مطلب روایتى است از امیرمؤمنانp که فرمود:

«اى گروه مردم از من بپرسید پیش از آنکه (من از دست شما بروم، و) مرا نیابید، از من بپرسید؛ زیرا دانش اولین و آخرین نزد من است، آگاه باشید به خدا سوگند اگر (بر بالین خلافت تکیه زنم و) بستر حکومت برایم گسترده شود میان اهل توراه (و یهود) با توراتشان، و میان اهل انجیل (و نصارى) با انجیلشان، و میان اهل زبور با زبور آنها، و میانه اهل قرآن با قرآن داورى کنم، بدانسان که هر کتابى از این کتابها به سخن آید و بگوید بار پروردگارا همانا على به داورى تو داورى کرد، به خدا سوگند من به قرآن و شرح و تفسیر آن داناترم از هر که ادعاى دانستن آن را مى‌کند، و اگر یک آیه در قرآن نبود هر آینه شما را به آنچه تا روز قیامت خواهد شد، آگاه مى‌کردم، سپس (دوباره فرمود:) از من بپرسید پیش از آنکه مرا نیابید.».([۳۵])

منظور امیرمؤمنانp از « وَلَوْ لَا آیَهٌ فِى کِتَابِ اللَّهِ» همان آیه مشهور {یَمْحُوا اللَّهُ ما یَشاءُ وَیُثْبِتُ وَعِنْدَهُ أُمُّ الْکِتابِ».([۳۶]) است که در بحث قرآنى «بداء» بحث آن گذشت.

همین مطلب از امام زین العابدینp نیز نقل شده است که آن حضرت فرمود:

«اگر آیه‌ای در کتاب خداوند نبود، برای شما تمام اتفاقاتی را که تا قیامت می‌افتد، بیان می‌کردم. راوی سؤال کرد: کدام آیه ، فرمود:

{یَمْحُو اللَّهُ ما یَشاءُ وَ یُثبتُ وَ عِنْدَهُ امُّ الْکِتاب‏}.» ([۳۷])

طبق آن چه گذشت، ادعاى جناب مدرسى در باره «بداء» به معناى واقعى آن در امامت اسماعیل فرزند امام صادقp و امامت سید محمد فرزند امام هادىp، قابل پذیرش نیست؛ چرا که اگر امام صادق و یا امام هادىP از امامت آن‌ها خبر داده بودند، باید همان‌ها امام مى‌شدند و گرنه نعوذ بالله گفتار امام خلاف واقع درمى‌آمد و مردم دیگر به سخنان آن حضرت اعتماد نمى‌کردند و حتى امامت امام کاظم و امام عسکرىP را هم نمى‌پذیرفتند؛ چون ممکن بود که در باره آن‌ها «بداء» حاصل شود و دیگرى به امام منصوب شود و این نقض غرض خواهد بود و نقض غرض براى امام معصوم محال است.

روایات «امامان دوازدگانه» از امام صادق و امام هادیP نقل شده است:

شیعیان بر خلاف دیگر مذاهب اسلامى که معتقدند امامت مقامى است انتخابى و در اختیار مردم، بر این باور هستند که انتخاب امام ، تنها و تنها در صلاحیت باریتعالى است و او است که جانشینان پیامبر را انتخاب مى‌کند؛ همان طورى که انتخاب خود پیامبر نیز از اختیارات خداوند است و مردم هیچ نقشى در آن ندارند.

شیعیان معتقد هستند که نام ائمه دوازدگانهo، از همان اول مشخص بوده، روایات فراوانى در منابع شیعه و سنى وجود دارد که رسول خدا۹ از تک تک ائمهo نامبرده و از خصوصیات آن‌ها خبر داده است.

جالب است که این روایات از زبان امام صادق و امام هادىP نیز نقل شده است؛ با این وجود چگونه امکان دارد که آن حضرات ابتدا به امامت فرزند ارشدشان تصریح و بعد که آن فرزند از دنیا رفته، بحث «بداء» را پیش کشیده باشند؟

ما براى اثبات این مطلب فقط به یک روایت بسنده مى‌کنیم.

شیخ کلینى در کتاب شریف کافى در «بَابُ مَا جَاءَ فِى الِاثْنَى عَشَرَ وَ النَّصِّ عَلَیْهِمْ» روایت لوح جابر را از زبان حضرت صادق علیه السلام این گونه نقل کرده است:

«امام صادقp فرمود: پدرم به جابر بن عبد اللَّه انصارى فرمود: من با تو کارى دارم، چه وقت برایت آسان‏تر است که تو را تنها ببینم و از تو سؤال کنم؟ جابر گفت: هر وقت شما بخواهى، پس روزى با او در خلوت نشست و به او فرمود: در باره لوحى که آن را در دست مادرم فاطمه& دختر رسول خدا۹ دیده‏‌اى و آنچه مادرم به تو فرمود که در آن لوح نوشته بود، بمن خبر ده.

جابر گفت: خدا را گواه مى‌گیرم که من در زمان حیات رسول خدا۹ خدمت مادرت فاطمه& رفتم و او را به ولادت حسینp تبریک گفتم، در دستش لوح سبزى دیدم که گمان کردم از زمرد است و مکتوبى سفید در آن دیدم که چون رنگ خورشید (درخشان) بود.

به او عرض کردم: دختر پیغمبر! پدر و مادرم قربانت، این لوح چیست؟ فرمود: لوحى است که خدا آن را به رسولش صلّى اللَّه علیه و آله اهدا فرمود، اسم پدرم و اسم شوهرم و اسم دو پسرم و اسم اوصیاء از فرزندانم در آن نوشته است و پدرم آن را به عنوان مژدگانى به من عطا فرموده….».([۳۸])

حال چگونه امکان دارد که امام صادقp با وجود نقل این روایت، بازهم به امامت فرزندش اسماعیل تصریح کرده باشد و از نام امام بعد از خودش آگاهى نداشته باشد و بعد با مرگ اسماعیل براى او «بداء» حاصل شده باشد که امام بعد از او فرزندش امام کاظمp است؟

بداء در امامت اسماعیل فرزند امام صادقp

اما بداء در اسماعیل. این مطلب از قدیم الایام در جامعه اسلامى و به ویژه شیعى مطرح بوده و برخى همچون زیدیه، اسماعلیه و… این ادعا را داشته و بر شیعه به خاطر آن اشکال گرفته‌اند.

مرحوم شیخ صدوقu در کتاب شریف کمال الدین به صورت مفصل از این قضیه پاسخ داده است و ما بهتر دیدم که پاسخ این مطلب را از زبان این دانشمند بزرگ شیعه مطرح نماییم:

«اعتراض دیگر از زیدیه و جواب آن‏:

زیدیه گفته‏اند: «دلیل بر دروغ بودن ادعای امامیه این است که عقیده دارند جعفر بن محمدP بر امامت فرزند اسماعیل تصریح کرد و او را در زمان حیاتش به عنوان امام بعد از خودش تعیین نمودو چون اسماعیل در زمان حیات پدر از دنیا رفت،فرمود:«خدا در هیچ چیز اظهار بدا نکرد چنانچه در اسماعیل فرزندم کرد»اگر خبر تعیین دوازده امام درست بود لا اقل جعفر بن محمدPآن را می‌دانست و خواص شیعه‏اش از آن خبر داشتندو مرتکب این خطا نمیشدند.

ما در جواب آنها گفتیم: از کجا می‌گوئید که جعفر بن محمدP نص بر امامت اسماعیل صادر کرده؟ آن کدام خبر است؟ چه کسى آن را روایت کرده؟ چه کسى آن را پذیرفته است؟ زیدیه پس از آن جوابى نداشتند.

این روایترا کسانى ساختند که به امامت اسماعیل اعتقاد پیدا کردند،‌ این روایت اصل و ریشه‌اى ندارد؛ زیراروایت امامت دوازه امام را شیعه و سنى از پیامبر نقل کرده‌اند که ما آن را در این کتاب آورده‌ایم.

اما گفته آن حضرت در باره اسماعیل که «ما بد اللَّه فى شى‏ء کما بدا فى اسماعیل؛ خدا آشکار نساخت چیزى را آنطور در باره پسرم اسماعیل آشکار کرد» به این معنا است که خداوند او را در زمان حیات من از دنیا برد تا بر همگان آشکار شود که او امام بعد از من نیست.

از دیدگاه ما کسى که گمان کند خداى عز و جل امروز چیزى بر او آشکار مى‌شود که دیروز نمی‌دانسته کافر است و بیزارى از او واجب است؛ چنانچه از حضرت صادقp روایت شده که فرمود:

«هر کس گمان برد امروز چیزى بر خدا آشکار مى‏شود که دیروز نمی‌دانسته از او بیزار باشید».

بدائى که شیعه بر آن اعتقاد دارد، به معناى «ظهور امر خداوند است». عرب مى‌گوید: «بدا لى شخص» یعنى شخصى در برابر من ظاهر شد. «بداء» به معناى پشیمانى نیست؛ زیرا خداوند از چنین مطلبى برتر و منزه است.

چگونه امامصادقp بر امامت اسماعیل تصریح مى‌کرد؛ در حالى که در باره او گفته است که او عاصى است و به من و هیچ یک از اجدادم شباهى ندارد؟

حسن بن راشد گوید: از امام ششمp راجع به اسماعیل پرسیدم فرمود: «او نافرمان است نافرمان نه بمن شباهتى دارد و نه به هیچ یک از پدارنم».

عبیده بن زراره گوید« نام اسماعیل را پیش امام ششمp بردم فرمود:

«به خدا شبیه من و هیچ کدام از پدرانم نیست»

ولید بن صبیح گوید: مردى نزد من آمد و گفت بیا تا پسر آن مرد را به تو نشان دهم با او رفتم مرا نزد جمعى برد که شراب مى‌نوشیدند و اسماعیل بن جعفر هم میان آنها بود، راوى گوید: از دیدن این صحنه اندوهناک شدم و از آنجا بیرون آمدم و نزد حجر الاسود رفتم، دیدم اسماعیل بن جعفر به خانه کعبه چسبیده و اشک می‌ریزد و پرده خانه را از اشک خود تر کرده.

راوى در ادامه مى‌گوید: بیرون دویدم باز دیدم اسماعیل با آن جمع شرابخوار نشسته باز برگشتم دیدم بپرده کعبه چسبیده و آن را با اشک خود خیس کرده این حادثه را به امام ششم عرض کردم فرمود:

«پسرم گرفتار شیطانى شده که به صورت او مى‏شود»

با آنکه روایت شده شیطان به صورت پیغمبر و وصى پیغمبر نمى‌شود. چگونه ممکن است که امامp تصریح به امامت او کرده باشد؛ در حالى که این گفتار از وى در باره او با سند صحیح نقل شده است.».([۳۹])

 

شیخ مفیدu علیه، اعتقاد دارد که «بداء» در اسماعیل اصلا هیچ ارتباطى به امامت او نداشته است؛ بلکه «بداء» در عمر او بوده و این که دو بار اجل معلق او نزدیک شده بود که با دعاى امام صادقp دفع شده است:

«اما این گفته امام صادقp که فرمود: «ظاهر نگشت براى خداوند، آن طور که براى فرزندم اسماعیل ظاهر شد». منظور امامp از این جمله، دفع کشته شدن اسماعیل است که بیم قتل او زیاد مى رفت و حدس و گمان بر کشته شدن او بسیار بود، خداوند براى دفع کشته شدن اسماعیل بر امام صادقp لطف کرد. روایت از امام صادقp در این باره نقل شده است که آن حضرت فرمود: «دو بار قتل بر اسماعیل واجب گردید، اما دفع آن را از خداوند مسألت کردم و خداوند آن را دفع کرد». گاهى خداوند چیزى را به صورت مشروط واجب مى‌کند؛ اما حال او تغییر مى‌کند؛ چنانچه خداوند فرموده است: «آن گاه مدّتى را [براى شما عمر] مقرّر داشت. و اجَل حتمى نزد اوست‏»…».([۴۰])

و در کتاب الفصول المختاره به صورت مفصل وارد این بحث شده و مى‌گوید:

«اما آنچه این طایفه «اسماعیلیه» ادعا کرده‌اند که تمام شیعه انتصاب اسماعیل را به امامت و وجود نص در این باره را قبول دارند، به راستى که این ادعاى باطل و توهّم فاسدیکرده‌اند؛ زیرا هیچ یک از اصحاب ما قائل نشده‏اند که نصى از امام صادقpدر باره امامت فرزندش اسماعیل وارد شدهباشد، چنین روایتى را نقل نکرده‌اند،نه در روایات شاذو نه در روایات مشهوره.

آن‌ها خیال مى‌کردند که مردم در زمان حیات اسماعیل گمان داشتند که امام صادقp نص بر امامت او خواهد کرد؛ زیرا بزرگترین فرزند آن حضرتp بود. و مى‏دیدند که امام صادقp او را تعظیم و تکریم مى‏کند؛ اما وقتى اسماعیل از دنیا رفت، این گمان مردم از بین رفت و فهمیدند که امامت بعد از امام صادقp در غیر اسماعیل خواهد بود.

اما طایفه اسماعیلیه بر اساس همین وهم و گمانى که داشتند خواستند که مشروعیت مذهب خود را ثابت کنند و ادعا کردند که این نص واقع شده و منشأ این ادعا همان گمانى بود که مى‏گفتند چون اسماعیل رحمه اللَّه فرزند بزرگ حضرت صادقp بود پس قطعا آن حضرت او را به جانشینى خود برگزیده است؛ در حالى که در این باره نه روایتى نقل شده و نه کسى از راویان طایفه شیعه از آن اطلاع داشته است. و چون بناى مذهب اسماعلیه بر ادعاى بدون برهان است؛ پس بطلان آن طبق آن چه گفتیم آشکار مى‌شود.

اما روایتى که از امام صادقp نقل شده که آن حضرت فرمود: «در باره هیچ چیز به اندازه فرزندم اسماعیل براى خداوند «بداء» حاصل نشد» به راستى که طایفه اسماعیلیه در فهمیدن این حدیث نیز اشتباه کرده‏اند و این «بداء» را در امامت اسماعیل قرار داده‏اند؛ در حالى که این گفته امام صادقp با روایت دیگرى که از آن حضرت نقل شده است، معنا مى‌شود که آن حضرت فرمود:

« دو بار قتل بر اسماعیل واجب گردید، اما دفع آن را از خداوند مسئلت کردم و خداوند آن را دفع کرد»

پس منظور امامp از «در باره هیچ چیز به اندازه فرزندم اسماعیل براى خداوند «بداء» حاصل نشد» وجوب کشته شدن او است که با درخواست آن حضرت دفع شده است.

اما امامت، دانشمندان شیعه بر این مطلب اجماع دارند که خداوند به «بداء» در باره امامت توصیف نمى‌شود (در باره امامت هیچگاه براى خداوند «بداء» حاصل نمى‌شود)، شیعیان براى اثبات این مطلب روایاتى از خود آن بزرگواران دارند که فرموده‌اند:

«در هرچیزى ممکن است براى خداوند «بداء» حاصل شود؛ اما در نقل نبوت از پیامبر و امامت از امام و ایمان از مؤمنى که براى ایمان از او پیمان گرفته، هیچگاه «بداء» حاصل نمى‌شود».

وقتى این چنین باشد که ما گفتیم، این ادعاى اسماعلیه نیز که بر آن اعتماد کرده و آن را دلیل بر ورود نص از جانب امام صادق علیه السلام گرفته‌اند، باطل مى شود.([۴۱])

با نقل این دو پاسخ از دو دانشمند برجسته تاریخ شیعه ، فکر نمی‌کنم که نیازی به توضیح بیشتر و پاسخ دیگر باشد.

بداء، در امامت سید محمد، فرزند امام هادیp:

آخرین بحثى که در این مقاله بررسى مى‌شود،‌ ادعاى جناب مدرسى در باره «بداء» در امامت سید محمد است. علاوه بر آن چه که در بحث «بداء» محال گفتیم، و ثابت کردیم که «بداء» در این زمینه محال است، دلائل دیگرى نیز به صورت اختصاصى مى‌توان در باره «بداء» در امامت سید محمد اقامه کرد که به صورت خلاصه به آن‌ها خواهیم پرداخت.

روشن است که «بداء» به معناى واقعى آن هرگز نمى‌تواند در امامت سید محمد حاصل شده باشد؛ چرا که روایاتى فراوانى در منابع شیعه وجود دارد که ثابت مى‌کند، امام هادىp در زمان حیات سید محمد، بارها و بارها فرموده بود که او امام بعد از من نیست و امام عسکرىp را به عنوان جانشین خود معرفى کرده بود.

با این وجود چگونه مى‌توان ادعا کرد که در امامت سید محمد «بداء» حاصل شده با این که اصلا امامت او را امام هادىp اصلا اعلام نکرده و خلاف آن را به اطلاع مردم رسانده است؟

ما به چند روایت صحیح السند در این باره بسنده مى‌کنیم. شیخ کلینىu در «باب الإشاره والنص على أبى محمدp» نقل مى‌کند:

«على بن عمر نوفلى گوید: در صحن منزل امام هادىp خدمتش بودم که پسرش محمد از نزد ما گذشت. به آن حضرت عرض کردم: قربانت گردم، بعد از شما این صاحب ماست؟ فرمود: نه صاحب شما بعد از من حسن است.».([۴۲])

و شیخ طوسىu در کتاب الغیبه مى‌نویسد:

«احمد بن عیسى علوى که از فرزندان على بن جعفر است گفت خدمت حضرت امام هادىp در صریا رسیدم سلام کردم در همین موقع ابو جعفر و ابو محمّد وارد شدند، از جاى حرکت کردیم که سلام به ابو جعفر نمائیم، امام هادىp فرمود: این امام شما نیست، به امام خود احترام بگذارید، اشاره کرد به ابو محمّدp.».([۴۳])

حتى روایتى در منابع شیعه نقل شده است که امام رضاp به امامت امام عسکرى بعد از امام هادىp تصریح کرده است. آن حضرت خطاب به دعبل خزاعى فرمود:

«اى دعبل ! امام بعد از من فرزندم محمد و پس از او فرزندش على و بعد از على، فرزندش حسن و پس از او فرزند «حجت» امام بر شما است.».([۴۴])

اگر منظور جناب مدرسى یک «بداء» خیالى است که برخى از افراد جامعه که از امام خود دور بوده و به نصب الهى امام اعتقادى نداشته‌اند، فکر کرده‌اند که در این باره «بداء» حاصل شده، بلى این مطلب وجود داشته است؛ اما «بداء» به معناى واقعى آن در امامت قابل پذیرش نیست.

 

پایان

 

 

([۱]). در این باب به خصوص رجوع کنید به مدخل بداء در دانشنامه ایران (انسیکلوپدیا ایرانیکا) به زبان انگلیسی ۳ : ۳۵۴ ـ ۳۵۵ به قلم مادلونگ، و مقاله‌ای که محمود ایّوب در مجله انجمن آمریکایی شرق شناسی (به همان زبان) دارد.

([۲]). فرق الشیعه: ۱۱۱ / المقالات والفرق: ۱۰۹/ المجدی: ۱۳۱.

([۳]). هدایه خصیبی : ۳۸۵ / غیبت شیخ : ۵۵ ـ ۵ ۶ و ۱۲۰ ـ ۱۲۱.

([۴]). در کافی در باب نصّ بر امامت حضرت عسکری (ع) (و از آن جا در اعلام ولی و جز آن) روایات متعددی است که حضرت عسکری از جناب سید محمد ب سال بزرگتر بوده‌اند. معمولا این اظهار در دنباله روایاتی است که از زبان حضرت هادی (ع) نقل می‌کند که جانشین ایشان «اکبر اولاد» خواهد بود. نگارنده تردیدی ندارم که تمام این اظهارات مربوط به راویان متأخری است که تصور کرده‌اند اگر چنین توضیحی ندهند آن گفته به معنی نصّ بر امامت جناب سید محمد خواهد در حالی که از کجا که امام، آن را در زمان حیات وی گفته بوده‌اند؟ اما پس از وفات او که حضرت عسکری (ع) یقینا ارشد اولاد بازمانده بوده است. فی الواقع اگر حضرت عسکری (ع) ارشد اولاد بوده‌اند چگونه قابل تصور است که همه جامعه شیعه انتظار داشته باشند که جناب سید محمد، جانشین پدر باشد؟ درست است که آن امام زاده جلیل القدر، جامع کمالات و صفات حسنه و بسیار مهذب و آراسته بوده است اما یقینا حضرت عسکری (ع) در این جهات مقدم بوده و واجد حد اعالی همان مکارم و فضایل بوده‌اند. پس اگر ارشدیت سنی بنوبد هرگز امکان نداشت فرزند کوچک‌تر امام در نظر عامه شیعیان جانشین پدر باشد. محدثان توجه نکرده‌آند که اجگر حصرت عسکری (ع) فرزند بزرگتر بوده‌اند نقل این که حضرت هادی فرموده باشند «یا بنی احدث لله شکرا فقد احدیث فیک امرا» جسارت به مقام مقدس حضرت عسکری (سلام الله علیه» است.

([۵]). کافی ۱ : ۳۲۷/ ارشاد مفید : ۳۳۶ ـ ۳۳۷/ غیبت شیخ : ۵۵، ۱۲۰، ۱۲۱و ۱۲۲.

([۶]).http://mortazamotahari.com/Motahari/Articles/Articles.aspx?LanguageID=1&id=2897&SubjectID=5654

([۷]). رک: دهخدا، ماده «بداء».

([۸]). وعندنا من زعم أن الله عز وجل یبدو له الیوم فی شئ لم یعلمه أمس فهو کافر والبراءه منه واجبه. (الصدوق، ابوجعفر محمد بن علی بن الحسین (متوفاى۳۸۱هـ)، کمال الدین و تمام النعمه، ص۶۹، تحقیق: علی اکبر الغفاری، ناشر: مؤسسه النشر الاسلامی ( التابعه ) لجماعه المدرسین ـ قم، ۱۴۰۵هـ).

([۹]). فهو سبحانه کان فی الأزل عالماً بأنه یمحو ذلک الشیء فی وقت معین لمصلحه معینه عند انقطاع ذلک الوقت وانقضاء تلک المصلحه، ویثبت هذا الشیء فی وقته عند تجدد مصالحه، ومن زعم خلاف ذلک واعتقد بأنه بدا له فی شیء الیوم مثلاً، ولم یعلم به قبله، فهو کافر بالله العظیم ونحن منه براء. (المازندرانی، مولی محمد صالح (متوفای۱۰۸۱هـ)، شرح أصول الکافی، ج۴ ص۲۵۰ـ ۲۵۱، تحقیق: السید علی عاشور، ناشر: دار إحیاء التراث العربی ـ بیروت، الطبعه: الأولی، ۱۴۲۱هـ ـ ۲۰۰۰م).

([۱۰]). والوجه فی هذه الأخبار ما قدمنا ذکره من تغیر المصلحه فیه، واقتضائها تأخیر الامر إلى وقت آخر على ما بیناه، دون ظهور الامر له تعالى، فأنا لا نقول به ولا نجوزه، تعالى الله عن ذلک علوا کبیرا.

فإن قیل: هذا یؤدی إلى أن لا نثق بشئ من أخبار الله تعالى.

قلنا: الاخبار على ضربین ضرب لا یجوز فیه التغیر فی مخبراته، فإنا نقطع علیها، لعلمنا بأنه لا یجوز أن یتغیر المخبر فی نفسه، کالاخبار عن صفات الله تعالى وعن الکائنات فیما مضى، وکالاخبار بأنه یثیب المؤمنین.

والضرب الآخر هو ما یجوز تغیره فی نفسه لتغیر المصلحه عند تغیر شروطه، فأنا نجوز جمیع ذلک، کالاخبار عن الحوادث فی المستقبل إلا أن یرد الخبر على وجه یعلم أن مخبره لا یتغیر، فحینئذ نقطع بکونه، ولأجل ذلک قرن الحتم بکثیر من المخبرات، فأعلمنا أنه مما لا یتغیر أصلا، فعند ذلک نقطع به. (الطوسی، الشیخ ابوجعفر، محمد بن الحسن بن علی بن الحسن (متوفاى۴۶۰هـ)، کتاب الغیبه، ص۴۳۱، تحقیق الشیخ عباد الله الطهرانی/ الشیخ على احمد ناصح، ناشر: مؤسسه المعارف الاسلامیه، الطبعه: الأولى، ۱۴۱۱هـ.).

([۱۱]). المسأله الخامسه: قالت الرافضه: البداء جائز على الله تعالى، وهو أن یعتقد شیئاً ثم یظهر له أن الأمر بخلاف ما اعتقده، وتمسکوا فیه بقوله: «یَمْحُو اللَّهُ مَا یَشَاء وَیُثْبِتُ».

واعلم أن هذا باطل لأن علم الله من لوازم ذاته المخصوصه، وما کان کذلک کان دخول التغیر والتبدل فیه محالاً. (الرازی الشافعی، فخر الدین محمد بن عمر التمیمی (متوفاى۶۰۴هـ)، التفسیر الکبیر أو مفاتیح الغیب، ج۱۹ ص۵۳، ناشر: دار الکتب العلمیه – بیروت، الطبعه: الأولى، ۱۴۲۱هـ – ۲۰۰۰م.).

([۱۲]). لیس البداء کما یظنه جهال الناس بأنه بداء ندامه تعالى الله عن ذلک… والبداء هو رد على الیهود لأنهم قالوا: إن الله قد فرغ من الأمر فقلنا: إن الله کل یوم فی شأن، یحیى ویمیت ویرزق ویفعل ما یشاء.

والبداء لیس من ندامه، و هو ظهور أمر، یقول العرب: بدا لی شخص فی طریقی أی ظهر، قال الله عز وجل: ( وبدا لهم من الله ما لم یکونوا یحتسبون. الزمر / ۴۷) أی ظهر لهم، ومتى ظهر لله تعالى ذکره من عبد صله لرحمه زاد فی عمره، ومتى ظهر له منه قطیعه لرحمه نق ص من عمره، ومتى ظهر له من عبد إتیان الزنا نقص من رزقه وعمره، ومتى ظهر له منه التعفف عن الزنا زاد فی رزقه وعمره ». (الصدوق، ابوجعفر محمد بن علی بن الحسین (متوفاى۳۸۱هـ)، التوحید، ص ۳۳۵ – ۳۳۶، تحقیق: السید هاشم الحسینی الطهرانی، ناشر: مؤسسه النشر الاسلامی ( التابعه ) لجماعه المدرسین ـ قم.).

([۱۳]). الرعد/۳۹.

([۱۴]). [ ۲۸۷ ] ۱۰ – وعن الحسین بن یزید، عن جعفر بن محمد، عن أبیه، (علیهم السلام) قال: قال رسول الله (ص): إن المرء لیصل رحمه وما بقی من عمره إلا ثلاث سنین، فیمدها الله إلى ثلاث وثلاثین سنه وإن العبد لیقطع رحمه، وقد بقی من عمره ثلاث وثلاثون سنه فیقصرها الله إلى ثلاث سنین أو أدنى، قال: وکان جعفر ع یتلو هذه الآیه: {یمحوا الله ما یشاء ویثبت وعنده أم الکتاب}. (العیاشی السلمی السمرقندی، محمد بن مسعود بن عیاش (متوفای۳۲۰هـ) تفسیر العیاشی، ج۲ ص ۲۲۰، تحقیق: السید هاشم الرسولی المحلاتی، ناشر: المکتبه العلمیه الإسلامیه – طهران؛الفیض الکاشانی، مولی محسن (متوفای۱۰۹۱هـ)، التفسیر الصافی، ج۳، ص۷۵، تحقیق: العلامه الشیخ حسین الأعلمی، ناشر: مکتبه الصدر – طهران، الطبعه: الثانیه، ۱۴۱۶هـ ـ ۱۳۷۴ش؛الحر العاملی، محمد بن الحسن (متوفاى۱۱۰۴هـ)، تفصیل وسائل الشیعه إلی تحصیل مسائل الشریعه، ج۲۱، ص۵۳۷، تحقیق و نشر: مؤسسه آل البیت علیهم السلام لإحیاء التراث، الطبعه: الثانیه، ۱۴۱۴هـ.).

([۱۵]). هَذَا قَوْلُ الْیَهُودِ فَکَیْفَ قَالَ: «ادْعُونِی أَسْتَجِبْ لَکُمْ»؟ قَالَ سُلَیْمَانُ إِنَّمَا عَنَى بِذَلِکَ أَنَّهُ قَادِرٌ عَلَیْهِ. قَالَ: أَ فَیَعِدُ مَا لَا یَفِی بِهِ؟ فَکَیْفَ قَالَ: «یَزِیدُ فِی الْخَلْقِ ما یَشاءُ» وَقَالَ عَزَّ وَ جَلَّ: «یَمْحُوا اللَّهُ ما یَشاءُ وَیُثْبِتُ وَعِنْدَهُ أُمُّ الْکِتابِ» وَقَدْ فَرَغَ مِنَ الْأَمْرِ؟ فَلَمْ یُحِرْ جَوَابا. (الصدوق، ابوجعفر محمد بن علی بن الحسین (متوفاى۳۸۱هـ)، التوحید، ص۴۵۲، تحقیق: السید هاشم الحسینی الطهرانی، ناشر: مؤسسه النشر الاسلامی ( التابعه ) لجماعه المدرسین ـ قم).

([۱۶]). الصافات/ ۱۰۲ ـ ۱۰۶.

([۱۷]). الزمر/۴۷.

([۱۸]). قال الله عز وجل: (وبدا لهم من الله ما لم یکونوا یحتسبون) أی ظهر لهم، ومتى ظهر لله تعالى ذکره من عبد صله لرحمه زاد فی عمره، ومتى ظهر له منه قطیعه لرحمه نقص من عمره، ومتى ظهر له من عبد إتیان الزنا نقص من رزقه وعمره، ومتى ظهر له منه التعفف عن الزنا زاد فی رزقه وعمره. (الصدوق، ابوجعفر محمد بن علی بن الحسین (متوفاى۳۸۱هـ)، التوحید، ص ۳۳، تحقیق: السید هاشم الحسینی الطهرانی، ناشر: مؤسسه النشر الاسلامی ( التابعه ) لجماعه المدرسین ـ قم.).

([۱۹]). وَمَا أَنْکَرْتَ مِنَ الْبَدَاءِ یَا سُلَیْمَانُ وَاللَّهُ عَزَّ وَجَلَّ یَقُولُ: {أَ وَ لا یَذْکُرُ الْإِنْسانُ أَنَّا خَلَقْناهُ مِنْ قَبْلُ وَلَمْ یَکُ شَیْئاً} وَیَقُولُ عَزَّ وَجَلَّ: {وَهُوَ الَّذِی یَبْدَؤُا الْخَلْقَ ثُمَّ یُعِیدُهُ} وَیَقُولُ: {بَدِیعُ السَّماواتِ وَالْأَرْضِ} وَیَقُولُ عَزَّ وَجَلَّ: {یَزِیدُ فِی الْخَلْقِ ما یَشاءُ} وَیَقُولُ: {وَبَدَأَ خَلْقَ الْإِنْسانِ مِنْ طِینٍ} وَیَقُولُ عَزَّ وَجَلَّ: {وَآخَرُونَ مُرْجَوْنَ لِأَمْرِ اللَّهِ إِمَّا یُعَذِّبُهُمْ وَإِمَّا یَتُوبُ عَلَیْهِمْ} وَیَقُولُ عَزَّ وَجَلَّ {وَما یُعَمَّرُ مِنْ مُعَمَّرٍ وَلا یُنْقَصُ مِنْ عُمُرِهِ إِلَّا فِی کِتابٍ}…. (الصدوق، ابوجعفر محمد بن علی بن الحسین (متوفاى۳۸۱هـ)، التوحید، ص۴۴۳، تحقیق: السید هاشم الحسینی الطهرانی، ناشر: مؤسسه النشر الاسلامی ( التابعه ) لجماعه المدرسین ـ قم.)

([۲۰]). حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیٍّ مَاجِیلَوَیْهِ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ عَنْ أَبِیهِ عَنِ ابْنِ أَبِی عُمَیْرٍ عَنْ هِشَامِ بْنِ سَالِمٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِp قَالَ: مَا بَعَثَ اللَّهُ عَزَّ وَجَلَّ نَبِیّاً حَتَّى یَأْخُذَ عَلَیْهِ ثَلَاثَ خِصَالٍ الْإِقْرَارَ بِالْعُبُودِیَّهِ وَخَلْعَ الْأَنْدَادِ وَأَنَّ اللَّهَ یُقَدِّمُ مَا یَشَاءُ وَیُؤَخِّرُ مَا یَشَاء. (الکلینی الرازی، أبو جعفر محمد بن یعقوب بن إسحاق (متوفاى۳۲۸ هـ)، الأصول من الکافی، ج۱، ص۱۴۷، ناشر: اسلامیه‏، تهران‏، الطبعه الثانیه،۱۳۶۲ هـ.ش؛ الصدوق، ابوجعفر محمد بن علی بن الحسین (متوفاى۳۸۱هـ)، التوحید، ص ۳۳۲، تحقیق: السید هاشم الحسینی الطهرانی، ناشر: مؤسسه النشر الاسلامی ( التابعه ) لجماعه المدرسین ـ قم.).

([۲۱]). مُحَمَّدُ بْنُ یَحْیَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَى عَنِ الْحَجَّالِ عَنْ أَبِی إِسْحَاقَ ثَعْلَبَهَ عَنْ زُرَارَهَ بْنِ أَعْیَنَ عَنْ أَحَدِهِمَاP قَالَ مَا عُبِدَ اللَّهُ بِشَیْ‏ءٍ مِثْلِ الْبَدَاء. (الکلینی الرازی، أبو جعفر محمد بن یعقوب بن إسحاق (متوفاى۳۲۸ هـ)، الأصول من الکافی، ج۱، ص۱۴۶، ناشر: اسلامیه‏، تهران‏، الطبعه الثانیه،۱۳۶۲ هـ.ش؛ الصدوق، ابوجعفر محمد بن علی بن الحسین (متوفاى۳۸۱هـ)، التوحید، ص ۳۳۲، تحقیق: السید هاشم الحسینی الطهرانی، ناشر: مؤسسه النشر الاسلامی ( التابعه ) لجماعه المدرسین ـ قم.)

([۲۲]). حدثنا محمد بن الحسن بن أحمد بن الولید رحمه الله قال: حدثنا محمد بن الحسن الصفار، عن أیوب بن نوح، عن ابن أبی عمیر، عن هشام بن سالم، عن أبی عبد الله علیه السلام، قال: ما عظم الله عز وجل بمثل البداء. (الکلینی الرازی، أبو جعفر محمد بن یعقوب بن إسحاق (متوفاى۳۲۸ هـ)، الأصول من الکافی، ج۱، ص ۱۴۶، ناشر: اسلامیه‏، تهران‏، الطبعه الثانیه،۱۳۶۲ هـ.ش؛ الصدوق، ابوجعفر محمد بن علی بن الحسین (متوفاى۳۸۱هـ)، التوحید، ص۳۳۳، تحقیق: السید هاشم الحسینی الطهرانی، ناشر: مؤسسه النشر الاسلامی ( التابعه ) لجماعه المدرسین ـ قم).

([۲۳]). حَدَّثَنَا أَبِی رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ یَحْیَى الْعَطَّارِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ یَحْیَى بْنِ عِمْرَانَ الْأَشْعَرِیِّ قَالَ حَدَّثَنَا أَبُو عَبْدِ اللَّهِ الرَّازِیُّ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ الْحُسَیْنِ اللُّؤْلُؤِیِّ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سِنَانٍ عَنْ عَمَّارٍ عَنْ أَبِی بَصِیرٍ وَسَمَاعَهَ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ الصَّادِقِ علیه السلام قَالَ: مَنْ زَعَمَ أَنَّ اللَّهَ یَبْدُو لَهُ فِی شَیْ‏ءٍ الْیَوْمَ لَمْ یَعْلَمْهُ أَمْسِ فَابْرَءُوا مِنْه‏. (الصدوق، ابوجعفر محمد بن علی بن الحسین (متوفاى۳۸۱هـ)، کمال الدین و تمام النعمه، ص۷۰، تحقیق: علی اکبر الغفاری، ناشر: مؤسسه النشر الاسلامی ( التابعه ) لجماعه المدرسین ـ قم، ۱۴۰۵هـ.).

([۲۴]). مُحَمَّدُ بْنُ یَحْیَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْحُسَیْنِ بْنِ سَعِیدٍ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ سِنَانٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام قَالَ: مَا بَدَا لِلَّهِ فِی شَیْ‏ءٍ إِلَّا کَانَ فِی عِلْمِهِ قَبْلَ أَنْ یَبْدُوَ لَه‏. (الکلینی الرازی، أبو جعفر محمد بن یعقوب بن إسحاق (متوفاى۳۲۸ هـ)، الأصول من الکافی، ج۱، ص۱۴۸، ناشر: اسلامیه‏، تهران‏، الطبعه الثانیه،۱۳۶۲ هـ.ش.)

([۲۵]). أخبرنا هَمَّامٌ عن إِسْحَاقَ بن عبد اللَّهِ قال أخبرنی عبد الرحمن بن أبی عَمْرَهَ أَنَّ أَبَا هُرَیْرَهَ رضی الله عنه حدثه أَنَّهُ سمع رَسُولَ اللَّهِ صلى الله علیه وسلم یقول إِنَّ ثَلَاثَهً فی بَنِی إِسْرَائِیلَ أَبْرَصَ وَأَقْرَعَ وَأَعْمَى بَدَا لِلَّهِ أَنْ یَبْتَلِیَهُمْ فَبَعَثَ إِلَیْهِمْ مَلَکًا فَأَتَى الْأَبْرَصَ فقال أَیُّ شَیْءٍ أَحَبُّ إِلَیْکَ قال لَوْنٌ حَسَنٌ وَجِلْدٌ حَسَنٌ قد قَذِرَنِی الناس قال فَمَسَحَهُ فَذَهَبَ عنه فَأُعْطِیَ لَوْنًا حَسَنًا وَجِلْدًا حَسَنًا… (البخاری الجعفی، ابوعبدالله محمد بن إسماعیل (متوفاى۲۵۶هـ)، صحیح البخاری، ج۳، ص۱۲۷۶، کتاب أحادیث الأنبیاء، حَدِیثُ أَبْرَصَ وَأَعْمَى وَأَقْرَعَ فی بَنِی إِسْرَائِیلَ، تحقیق د. مصطفی دیب البغا، ناشر: دار ابن کثیر، الیمامه – بیروت، الطبعه: الثالثه، ۱۴۰۷ – ۱۹۸۷).

([۲۶]). قوله: (بدا لله) بتخفیف الدال المهمله بغیر همز، أی سبق فی علم الله فأراد إظهاره، ولیس المراد أنه ظهر له بعد أن کان خافیاً؛ لأن ذلک محال فی حق الله تعالى. (العسقلانی الشافعی، أحمد بن علی بن حجر ابوالفضل (متوفاى۸۵۲ هـ)، فتح الباری شرح صحیح البخاری، ج۶، ص۵۰۲، تحقیق: محب الدین الخطیب، ناشر: دار المعرفه – بیروت؛ العینی الغیتابی الحنفی، بدر الدین ابومحمد محمود بن أحمد (متوفاى ۸۵۵هـ)، عمده القاری شرح صحیح البخاری، ج۱۶، ص۴۸، ناشر: دار إحیاء التراث العربی – بیروت.).

([۲۷]). «اللَّهُیَتَوَفَّىالأَنفُسَ» قال: «فإن بدا لله أن یقبضه قبض الروح، فمات، أو اُخر أجله رد النفس إلى مکانها من جوفه». (إبن أبی حاتم الرازی التمیمی، ابو محمد عبد الرحمن بن محمد بن إدریس (متوفاى۳۲۷هـ)، تفسیر ابن أبی حاتم، ج۱۰، ص۳۲۵۲، ح۱۸۳۹۷، تحقیق: أسعد محمد الطیب، ناشر: المکتبه العصریه – صیدا؛ السیوطی، جلال الدین أبو الفضل عبد الرحمن بن أبی بکر (متوفاى۹۱۱هـ)، الدر المنثور، ج۷، ص۲۳۰، ناشر: دار الفکر – بیروت – ۱۹۹۳؛ محمد بن عبد الوهاب (متوفای ۱۲۰۶ هـ )، أحکام تمنی الموت، ج۱، ص۷۷، تحقیق: الشیخ عبد الرحمن بن محمد السّدحان، والشیخ عبد الله بن عبد الرحمن الجبرین، ناشر: مطابع الریاض – الریاض، الطبعه: الأولى).

([۲۸]). حدثنا ابى، ثنا یحیى بن المغیره، ابنا جریر، بن منصور، عن حبیب بن أبی ثابت، عن عبد الله بن الحارث، عن ابن عباس: قال: الاعراف السور الذی بین الجنه والنار واصحاب الاعراف بذلک المکان حتى اذا بدا الله ان یعافیهم انطلق بهم إلى نهر یقال له الحیاه… (إبن أبی حاتم الرازی التمیمی، ابو محمد عبد الرحمن بن محمد بن إدریس (متوفاى۳۲۷هـ)، تفسیر ابن أبی حاتم، ج۵، ص۱۴۸۵، ح۸۵۰۲، تحقیق: أسعد محمد الطیب، ناشر: المکتبه العصریه – صیدا.).

([۲۹]). أنها [الشمس] کُلَّمَا غَرَبَتْ أَتَتْ تَحْتَ الْعَرْشِ فَسَجَدَتْ وَاسْتَأْذَنَتْ فی الرُّجُوعِ فَأَذِنَ لها فی الرُّجُوعِ حتى إذا بَدَا الله ان تَطْلُعَ من مَغْرِبِهَا فَعَلَتْ کما کانت تَفْعَلُ أَتَتْ تَحْتَ الْعَرْشِ فَسَجَدَتْ فَاسْتَأْذَنَتْ فی الرُّجُوعِ فلم یُرَدَّ علیها شیء ثُمَّ تَسْتَأْذِنُ فی الرُّجِوعِ فَلاَ یُرَدُّ علیها شیء ثُمَّ تَسْتَأْذِنُ فَلاَ یُرَدُّ علیها شیء حتى إذا ذَهَبَ اللَّیْلِ ما شَاءَ الله أَنْ یَذْهَبَ وَعَرَفَتْ انه ان أُذِنَ لها فی الرُّجُوعِ. ( الشیبانی، ابوعبد الله أحمد بن حنبل (متوفاى۲۴۱هـ)، مسند أحمد بن حنبل، ج۲، ص۲۰۱، ناشر: مؤسسه قرطبه – مصر؛ ابن کثیر الدمشقی، ابوالفداء إسماعیل بن عمر القرشی (متوفاى۷۷۴هـ)، تفسیر القرآن العظیم، ج۲، ص۱۹۵، ناشر: دار الفکر – بیروت – ۱۴۰۱هـ.).

([۳۰]). رواه أحمد والبزار والطبرانی فی الکبیر ورجاله رجال الصحیح. (الهیثمی، ابوالحسن علی بن أبی بکر (متوفاى ۸۰۷ هـ)، مجمع الزوائد ومنبع الفوائد، ج۸، ص۹، ناشر: دار الریان للتراث/‏ دار الکتاب العربی – القاهره، بیروت – ۱۴۰۷هـ.).

([۳۱]). المائده/۶۴.

([۳۲]). فالقول بالبداء: هو الاعتراف الصریح بأن العالم تحت سلطان الله وقدرته فی حدوثه وبقائه، وأن إراده الله نافذه فی الأشیاء أزلا وأبدا، بل وفی القول بالبداء یتضح الفارق بین العلم الإلهی وبین علم المخلوقین، فعلم المخلوقین – وإن کانوا أنبیاء أو أوصیاء – لا یحیط بما أحاط به علمه تعالى، فإن بعضا منهم وإن کان عالما – بتعلیم الله إیاه – بجمیع عوالم الممکنات لا یحیط بما أحاط به علم الله المخزون الذی استأثر به لنفسه، فإنه لا یعلم بمشیئه الله تعالى – لوجود شئ – أو عدم مشیئته إلا حیث یخبره الله تعالى به على نحو الحتم.

والقول بالبداء: یوجب انقطاع العبد إلى الله وطلبه إجابه دعائه منه وکفایه مهماته، وتوفیقه للطاعه، وإبعاده عن المعصیه، فإن إنکار البداء والالتزام بأن ما جرى به قلم التقدیر کائن لا محاله – دون استثناء – یلزمه یأس المعتقد بهذه العقیده عن إجابه دعائه، فإن ما یطلبه العبد من ربه إن کان قد جرى قلم التقدیر بإنفاذه فهو کائن لا محاله، ولا حاجه إلى الدعاء والتوسل، وإن کان قد جرى القلم بخلافه لم یقع أبدا، ولم ینفعه الدعا ولا التضرع، وإذا یئس العبد من إجابه دعائه ترک التضرع لخالقه، حیث لا فائده فی ذلک، وکذلک الحال فی سائر العبادات والصدقات التی ورد عن المعصومین – ع – أنها تزید فی العمر أو فی الرزق أو غیر ذلک مما یطلبه العبد. وهذا هو سر ما ورد فی روایات کثیره عن أهل البیت علیهم السلام من الاهتمام بشأن البداء. (الموسوی الخوئی ، السید أبو القاسم (متوفاى۱۴۱۱هـ) ، البیان فی تفسیر القرآن ،ص ۳۹۲ ، ناشر: دار الزهراء للطباعه والنشر والتوزیع بیروت – لبنان،الطبعه : الرابعه ، ۱۳۹۵هـ ـ ۱۹۷۵م.).

([۳۳]). مُحَمَّدُ بْنُ إِسْمَاعِیلَ عَنِ الْفَضْلِ بْنِ شَاذَانَ عَنْ حَمَّادِ بْنِ عِیسَى عَنْ رِبْعِیِّ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ عَنِ الْفُضَیْلِ بْنِ یَسَارٍ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا جَعْفَرٍ p یَقُولُ الْعِلْمُ عِلْمَانِ فَعِلْمٌ عِنْدَ اللَّهِ مَخْزُونٌ لَمْ یُطْلِعْ عَلَیْهِ أَحَداً مِنْ خَلْقِهِ وَعِلْمٌ عَلَّمَهُ مَلَائِکَتَهُ وَرُسُلَهُ فَمَا عَلَّمَهُ مَلَائِکَتَهُ وَرُسُلَهُ فَإِنَّهُ سَیَکُونُ لَا یُکَذِّبُ نَفْسَهُ وَلَا مَلَائِکَتَهُ وَلَا رُسُلَهُ وَعِلْمٌ عِنْدَهُ مَخْزُونٌ یُقَدِّمُ مِنْهُ مَا یَشَاءُ وَیُؤَخِّرُ مِنْهُ مَا یَشَاءُ وَ یُثْبِتُ مَا یَشَاء. (الکلینی الرازی، أبو جعفر محمد بن یعقوب بن إسحاق (متوفاى۳۲۸ هـ)، الأصول من الکافی، ج۱، ص ۱۴۷، کتاب التوحید، باب البداءناشر: اسلامیه‏، تهران‏، الطبعه الثانیه،۱۳۶۲ هـ.ش.).

([۳۴]). یَا سُلَیْمَانُ إِنَّ عَلِیّاًP کَانَ یَقُولُ الْعِلْمُ عِلْمَانِ فَعِلْمٌ عَلَّمَهُ اللَّهُ مَلَائِکَتَهُ وَرُسُلَهُ فَمَا عَلَّمَهُ مَلَائِکَتَهُ وَرُسُلَهُ فَإِنَّهُ یَکُونُ وَلَا یُکَذِّبُ نَفْسَهُ وَلَا مَلَائِکَتَهُ وَلَا رُسُلَهُ وَعِلْمٌ عِنْدَهُ مَخْزُونٌ لَمْ یُطْلِعْ عَلَیْهِ أَحَداً مِنْ خَلْقِهِ یُقَدِّمُ مِنْهُ مَا یَشَاءُ وَیُؤَخِّرُ مِنْهُ مَا یَشَاءُ وَیَمْحُو ما یَشاءُ وَیُثْبِتُ مَا یَشَاء. (الصدوق، ابوجعفر محمد بن علی بن الحسین (متوفاى۳۸۱هـ)، التوحید، ص۴۴۴، تحقیق: السید هاشم الحسینی الطهرانی، ناشر: مؤسسه النشر الاسلامی ( التابعه ) لجماعه المدرسین ـ قم).

([۳۵]). یَا مَعْشَرَ النَّاسِ سَلُونِی قَبْلَ أَنْ تَفْقِدُونِی سَلُونِی فَإِنَّ عِنْدِی عِلْمَ الْأَوَّلِینَ وَالْآخِرِینَ أَمَا وَاللَّهِ لَوْ ثُنِیَ لِیَ الْوِسَادُ لَحَکَمْتُ بَیْنَ أَهْلِ التَّوْرَاهِ بِتَوْرَاتِهِمْ وَبَیْنَ أَهْلِ الْإِنْجِیلِ بِإِنْجِیلِهِمْ وَأَهْلِ الزَّبُورِ بِزَبُورِهِمْ وَأَهْلِ الْقُرْآنِ بِقُرْآنِهِمْ حَتَّى یَزْهَرَ کُلُّ کِتَابٍ مِنْ هَذِهِ الْکُتُبِ وَیَقُولُ یَا رَبِّ إِنَّ عَلِیّاً قَضَى بِقَضَائِکَ وَاللَّهِ إِنِّی أَعْلَمُ بِالْقُرْآنِ وَتَأْوِیلِهِ مِنْ کُلِّ مُدَّعٍ عِلْمَهُ وَلَوْ لَا آیَهٌ فِی کِتَابِ اللَّهِ لَأَخْبَرْتُکُمْ بِمَا یَکُونُ إِلَى یَوْمِ الْقِیَامَهِ ثُمَّ قَالَ سَلُونِی قَبْلَ أَنْ تَفْقِدُونِی…. (الشیخ المفید، محمد بن محمد بن النعمان ابن المعلم أبی عبد الله العکبری البغدادی (متوفاى۴۱۳ هـ)، الإرشاد فی معرفه حجج الله علی العباد، ج‏۱، ص۳۵، تحقیق: مؤسسه آل البیت علیهم السلام لتحقیق التراث، ناشر: دار المفید للطباعه والنشر والتوزیع – بیروت – لبنان، الطبعه: الثانیه، ۱۴۱۴هـ – ۱۹۹۳ م).

([۳۶]). الرعد/۳۹.

([۳۷]). لولا آیه فی کتاب الله لحدثتکم بما یکون إلى یوم القیامه. فقلت: أیه آیه ؟ قال: قول الله: {یَمْحُو اللَّهُ ما یَشاءُ وَ یُثبتُ وَ عِنْدَهُ امُّ الْکِتاب‏}. (المجلسی، محمد باقر (متوفاى ۱۱۱۱هـ)، بحار الأنوار الجامعه لدرر أخبار الأئمه الأطهار، ج۴، ص۱۱۸، تحقیق: محمد الباقر البهبودی، ناشر: مؤسسه الوفاء – بیروت – لبنان، الطبعه: الثانیه المصححه، ۱۴۰۳هـ – ۱۹۸۳م).

([۳۸]). مُحَمَّدُ بْنُ یَحْیَى وَمُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ جَعْفَرٍ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ ظَرِیفٍ وَعَلِیُّ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ صَالِحِ بْنِ أَبِی حَمَّادٍ عَنْ بَکْرِ بْنِ صَالِحٍ عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ سَالِمٍ عَنْ أَبِی بَصِیرٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِp قَالَ قَالَ أَبِی لِجَابِرِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ الْأَنْصَارِیِّ إِنَّ لِی إِلَیْکَ حَاجَهً فَمَتَى یَخِفُّ عَلَیْکَ أَنْ أَخْلُوَ بِکَ فَأَسْأَلَکَ عَنْهَا فَقَالَ لَهُ جَابِرٌ أَیَّ الْأَوْقَاتِ أَحْبَبْتَهُ فَخَلَا بِهِ فِی بَعْضِ الْأَیَّامِ فَقَالَ لَهُ یَا جَابِرُ أَخْبِرْنِی عَنِ اللَّوْحِ الَّذِی رَأَیْتَهُ فِی یَدِ أُمِّی فَاطِمَهَ& بِنْتِ رَسُولِ اللَّهِ۹وَ مَا أَخْبَرَتْکَ بِهِ أُمِّی أَنَّهُ فِی ذَلِکَ اللَّوْحِ مَکْتُوبٌ فَقَالَ جَابِرٌ أَشْهَدُ بِاللَّهِ أَنِّی دَخَلْتُ عَلَى أُمِّکَ فَاطِمَهَ & فِی حَیَاهِ رَسُولِ اللَّهِ ۹ فَهَنَّیْتُهَا بِوِلَادَهِ الْحُسَیْنِ وَ رَأَیْتُ فِی یَدَیْهَا لَوْحاً أَخْضَرَ ظَنَنْتُ أَنَّهُ مِنْ زُمُرُّدٍ وَ رَأَیْتُ فِیهِ کِتَاباً أَبْیَضَ شِبْهَ لَوْنِ الشَّمْسِ فَقُلْتُ لَهَا بِأَبِی وَ أُمِّی یَا بِنْتَ رَسُولِ اللَّهِ ۹ مَا هَذَا اللَّوْحُ فَقَالَتْ هَذَا لَوْحٌ أَهْدَاهُ اللَّهُ إِلَى رَسُولِهِ۹ فِیهِ اسْمُ أَبِی وَ اسْمُ بَعْلِی وَ اسْمُ ابْنَیَّ وَ اسْمُ الْأَوْصِیَاءِ مِنْ وُلْدِی وَ أَعْطَانِیهِ أَبِی لِیُبَشِّرَنِی…. (الکلینی الرازی، أبو جعفر محمد بن یعقوب بن إسحاق (متوفاى۳۲۸ هـ)، الأصول من الکافی، ج‏۱، ص۵۲۷، ناشر: اسلامیه‏، تهران‏، الطبعه الثانیه،۱۳۶۲ هـ.ش.)

([۳۹]). [الشبهه الثانیه حول نص الإمام الصادق ع لابنه إسماعیل و البداء فیه‏]

(اعتراض آخر للزیدیه) قالت الزیدیه:

«ومما تکذب به دعوى الإمامیه إنهم زعموا أن جعفر بن محمد علیهما السلام نص لهم على إسماعیل وأشار إلیه فی حیاته ثم إن إسماعیل مات فی حیاته فَقَالَ: مَا بَدَا لِلَّهِ فِی شَیْ‏ءٍ کَمَا بَدَا لَهُ فِی إِسْمَاعِیلَ ابْنِی» فإن کان الخبر الاثنا عشر صحیحا فکان لا أقل من أن یعرفه جعفر بن محمد علیهما السلام ویعرف خواص شیعته لئلا یغلط هو وهم هذا الغلط العظیم».

فقلنا لهم: بم قلتم؟ إن جعفر بن محمد علیهما السلام نص على إسماعیل بالإمامه؟ وما ذلک الخبر؟ ومن رواه؟ ومن تلقاه بالقبول؟ فلم یجدوا إلى ذلک سبیلا وإنما هذه حکایه ولدها قوم قالوا بإمامه إسماعیل لیس لها أصل لأن الخبر بذکر الأئمه الاثنی عشر علیهم السلام قد رواه الخاص والعام عن النبی صلی الله علیه وآله والأئمه علیهم السلام وقد أخرجت ما روی عنهم فی ذلک فی هذا الکتاب.

فأما قَوْلُهُ: «مَا بَدَا لِلَّهِ فِی شَیْ‏ءٍ کَمَا بَدَا لَهُ فِی إِسْمَاعِیلَ ابْنِی‏» فإنه یقول ما ظهر لله أمر کما ظهر له فی إسماعیل ابنی إذ اخترمه فی حیاتی لیعلم بذلک أنه لیس بإمام بعدی وعندنا من زعم أن الله عز وجل یبدو له الیوم فی شی‏ء لم یعلمه أمس فهو کافر والبراءه منه واجبه کما روی عن الصادق علیه السلام:

حَدَّثَنَا أَبِی رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ یَحْیَى الْعَطَّارِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ یَحْیَى بْنِ عِمْرَانَ الْأَشْعَرِیِّ قَالَ حَدَّثَنَا أَبُو عَبْدِ اللَّهِ الرَّازِیُّ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ الْحُسَیْنِ‏ اللُّؤْلُؤِیِّ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سِنَانٍ عَنْ عَمَّارٍ عَنْ أَبِی بَصِیرٍ وَسَمَاعَهَ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ الصَّادِقِ علیه السلام قَالَ:

«مَنْ زَعَمَ أَنَّ اللَّهَ یَبْدُو لَهُ فِی شَیْ‏ءٍ الْیَوْمَ لَمْ یَعْلَمْهُ أَمْسِ فَابْرَءُوا مِنْهُ‏».

وإنما البداء الذی ینسب إلى الإمامیه القول به هو ظهور أمره یقول العرب بدا لی شخص أی ظهر لی لا بداء ندامه تعالى الله عن ذلک علوا کبیرا. وکیف ینص الصادق علیه السلام على إسماعیل بالإمامه مع‏ قَوْلِهِ فِیهِ إِنَّهُ عَاصٍ لَا یُشْبِهُنِی وَلَا یُشْبِهُ أَحَداً مِنْ آبَائِی‏؟

حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ مُوسَى بْنِ الْمُتَوَکِّلِ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ یَحْیَى الْعَطَّارُ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ یَحْیَى بْنِ عِمْرَانَ الْأَشْعَرِیِّ عَنْ یَعْقُوبَ بْنِ یَزِیدَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِی عُمَیْرٍ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ رَاشِدٍ قَالَ سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام عَنْ إِسْمَاعِیلَ فَقَالَ: «عَاصٍ لَا یُشْبِهُنِی وَ لَا یُشْبِهُ أَحَداً مِنْ آبَائِی‏»

حَدَّثَنَا الْحَسَنُ بْنُ أَحْمَدَ بْنِ إِدْرِیسَ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا أَبِی عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ عَنْ یَعْقُوبَ بْنِ یَزِیدَ وَ الْبَرْقِیِّ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِی نَصْرٍ عَنْ حَمَّادٍ عَنْ عُبَیْدِ بْنِ زُرَارَهَ قَالَ ذَکَرْتُ إِسْمَاعِیلَ عِنْدَ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام فَقَالَ: «وَاللَّهِ لَا یُشْبِهُنِی وَلَا یُشْبِهُ أَحَداً مِنْ آبَائِی‏.

حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ الْوَلِیدِ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا سَعْدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ الْجَبَّارِ عَنِ ابْنِ أَبِی نَجْرَانَ عَنِ الْحُسَیْنِ بْنِ الْمُخْتَارِ عَنِ الْوَلِیدِ بْنِ صَبِیحٍ قَالَ جَاءَنِی رَجُلٌ فَقَالَ لِی تَعَالَ حَتَّى أُرِیَکَ ابْنَ الرَّجُلِ قَالَ فَذَهَبْتُ مَعَهُ قَالَ فَجَاءَ بِی إِلَى قَوْمٍ یَشْرَبُونَ فِیهِمْ إِسْمَاعِیلُ بْنُ جَعْفَرٍ قَالَ فَخَرَجْتُ مَغْمُوماً فَجِئْتُ إِلَى الْحَجَرِ فَإِذَا إِسْمَاعِیلُ بْنُ جَعْفَرٍ مُتَعَلِّقٌ بِالْبَیْتِ یَبْکِی قَدْ بَلَّ أَسْتَارَ الْکَعْبَهِ بِدُمُوعِهِ قَالَ فَخَرَجْتُ أَشْتَدُّ فَإِذَا إِسْمَاعِیلُ جَالِسٌ مَعَ الْقَوْمِ فَرَجَعْتُ فَإِذَا هُوَ آخِذٌ بِأَسْتَارِ الْکَعْبَهِ قَدْ بَلَّهَا بِدُمُوعِهِ قَالَ فَذَکَرْتُ ذَلِکَ لِأَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه لاسلام فَقَالَ: «لَقَدِ ابْتُلِیَ ابْنِی بِشَیْطَانٍ یَتَمَثَّلُ فِی صُورَتِهِ‏» وَ قَدْ رُوِیَ أَنَّ الشَّیْطَانَ لَا یَتَمَثَّلُ فِی صُورَهِ نَبِیٍّ وَ لَا فِی صُورَهِ وَصِیِّ نَبِیٍ‏

فکیف یجوز أن ینص علیه بالإمامه مع صحه هذا القول منه فیه. (الصدوق، ابوجعفر محمد بن علی بن الحسین (متوفاى۳۸۱هـ)، کمال الدین و تمام النعمه، ص ۶۹، تحقیق: علی اکبر الغفاری، ناشر: مؤسسه النشر الاسلامی ( التابعه ) لجماعه المدرسین ـ قم، ۱۴۰۵هـ .).

([۴۰]). وقول أبی عبد اللهp: (ما بدا لله فی شئ کما بدا له فی إسماعیل)، فإنما أراد به ما ظهر من الله تعالى فیه من دفاع القتل عنه وقد کان مخوفا علیه من ذلک مظنونا به، فلطف له فی دفعه عنه. وقد جاء الخبر بذلک عن الصادق – علیه السلام – فروی عنه أنه قال: (کان القتل قد کتب على إسماعیل مرتین فسألت الله فی دفعه عنه فدفعه) وقد یکون الشئ مکتوبا بشرط فیتغیر الحال فیه. قال الله تعالى: «ثُمَّ قَضى‏ أَجَلاً وَ أَجَلٌ مُسَمًّى عِنْدَهُ»…. (الشیخ المفید، محمد بن محمد بن النعمان ابن المعلم أبی عبد الله العکبری البغدادی (متوفاى۴۱۳ هـ)، تصحیح اعتقادات الإمامیه، ص۶۶، تحقیق: حسین درگاهی، ناشر: دار المفید للطباعه والنشر والتوزیع – بیروت، الطبعه: الثانیه، ۱۴۱۴هـ ـ ۱۹۹۳م.).

([۴۱]). وأما ما ادعوه من تسلیم الجماعه لهم حصول النص علیه فإنهم ادعوا فی ذلک باطلا وتوهموا فاسدا من قبل أنه لیس أحد من أصحابنا یعترف بأن أبا عبد الله علیه السلام نص على ابنه إسماعیل ولا روى راو ذلک فی شاذ من الأخبار ولا فی معروف منها وإنما کان الناس فی حیاه إسماعیل یظنون أن أبا عبد الله علیه السلام ینص علیه لأنه أکبر أولاده وبما کانوا یرونه من تعظیمه فلما مات إسماعیل رحمه الله زالت ظنونهم وعلموا أن الإمامه فی غیره فتعلق هؤلاء المبطلون بذلک الظن وجعلوه أصلا وادعوا أنه قد وقع النص ولیس معهم فی ذلک أثر ولا خبر یعرفه أحد من نقله الشیعه وإذا کان معتمدهم على الدعوى المجرده من برهان فقد سقط بما ذکرناه.

فأما الروایه عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام مِنْ قَوْلِهِ: «مَا بَدَا لِلَّهِ فِی شَیْ‏ءٍ کَمَا بَدَا لَهُ فِی إِسْمَاعِیلَ‏» فإنها على غیر ما توهموه أیضا من البداء فی الإمامه وإنما معناها ما روى‏ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام أَنَّهُ قَالَ: «إِنَّ اللَّهَ تَعَالَى کَتَبَ الْقَتْلَ عَلَى ابْنِی إِسْمَاعِیلَ مَرَّتَیْنِ فَسَأَلْتُهُ فِیهِ فَعَفَا عَنْ ذَلِکَ‏»

فما بدا له فی شی‏ء کما بدا له فی إسماعیل یعنى به ما ذکره من القتل الذی کان مکتوبا فصرفه عنه بمسأله أبی عبد الله علیه السلام.

وأما الإمامه فإنه لا یوصف الله فیه بالبداء وعلى ذلک إجماع فقهاء الإمامیه ومعهم فیه أثر عَنْهُمْ علیهم السلام أَنَّهُمْ قَالُوا:

مَهْمَا بَدَا لِلَّهِ فِی شَیْ‏ءٍ فَلَا یَبْدُو لَهُ فِی نَقْلِ نَبِیٍّ عَنْ نُبُوَّتِهِ وَلَا إِمَامٍ عَنْ إِمَامَتِهِ وَلَا مُؤْمِنٍ قَدْ أَخَذَ عَهْدَهُ بِالْإِیمَانِ عَنْ إِیمَانِه‏.

وإذا کان الأمر على ما ذکرناه فقد بطل أیضا هذا الفصل الذی اعتمدوه وجعلوه دلاله على نص أبی عبد الله علیه السلام على إسماعیل‏. (الشیخ المفید، محمد بن محمد بن النعمان ابن المعلم أبی عبد الله العکبری البغدادی (متوفاى۴۱۳ هـ)، الفصول المختاره، ص ۳۰۹، تحقیق السید علی میر شریفی، ناشر: دار المفید ـ بیروت، الطبعه: الثانیه، ۱۴۱۴ هـ ـ ۱۹۹۳م.).

([۴۲]). عَلِیُّ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ الْکُوفِیِّ عَنْ بَشَّارِ بْنِ أَحْمَدَ الْبَصْرِیِّ عَنْ عَلِیِّ بْنِ عُمَرَ النَّوْفَلِیِّ قَالَ کُنْتُ مَعَ أَبِی الْحَسَنِ علیه السلام فِی صَحْنِ دَارِهِ فَمَرَّ بِنَا مُحَمَّدٌ ابْنُهُ فَقُلْتُ لَهُ: جُعِلْتُ فِدَاکَ هَذَا صَاحِبُنَا بَعْدَکَ؟ فَقَالَ لَا صَاحِبُکُمْ بَعْدِیَ الْحَسَن‏. (الکلینی الرازی، أبو جعفر محمد بن یعقوب بن إسحاق (متوفاى۳۲۸ هـ)، الأصول من الکافی، ج۱، ص۳۲۶، ناشر: اسلامیه‏، تهران‏، الطبعه الثانیه،۱۳۶۲ هـ.ش).

([۴۳]). عنه (سعد بن عبد الله) عن أحمد بن عیسى العلوی من ولد علی بن جعفر قال: دخلت على أبی الحسن علیه السلام بصریا فسلمنا علیه، فإذا نحن بأبی جعفر وأبی محمد قد دخلا، فقمنا إلى أبی جعفر لنسلم علیه، فقال أبو الحسنp: لیس هذا صاحبکم، علیکم بصاحبکم، وأشار إلى أبی محمدp.  (الطوسی، الشیخ ابوجعفر، محمد بن الحسن بن علی بن الحسن (متوفاى۴۶۰هـ)، کتاب الغیبه، ص ۱۹۹، ح۱۶۵، تحقیق الشیخ عباد الله الطهرانی/ الشیخ على احمد ناصح، ناشر: مؤسسه المعارف الاسلامیه، الطبعه: الأولى، ۱۴۱۱هـ.)

([۴۴]). یا دعبل الإمام بعدی محمد ابنی وبعد محمد ابنه علی وبعد علی ابنه الحسن وبعد الحسن ابنه الحجه.  (الصدوق، ابوجعفر محمد بن علی بن الحسین (متوفاى۳۸۱هـ)، کمال الدین و تمام النعمه، ص۳۷۲، تحقیق: علی اکبر الغفاری، ناشر: مؤسسه النشر الاسلامی ( التابعه ) لجماعه المدرسین ـ قم، ۱۴۰۵هـ.).